|
|
||
|
جمالزاده،
محمدعلي. "كمالالملك". دوره3، ش35 (شهريور44):
ص6-20، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه:شرحي
براحوال چهارنفر ازشاگردان نقاش به
نامهاي: دكترقاسم غني، اسكندر، حبيبالله
ابهري، حسنعلي وزيري ـ شرحي بردورانهاي
بچگي و نوجواني استاد، توصيفي
برپارهاي ازآثار وي ـ نقدي برنقاشي معاصر
ايران: نظر "مدير گالري هنرمدرن"
شهررم و
نوشتهاي
از نقاش "دلاكروا" درباره
مينياتورهاي ايراني. |
||
كمال
الملك
سيد
محمد علي جمالزاده ما
ايرانيان عموماً معتقديم كه در اين قرن
اخير كمالالملك بزرگترين نقاش ايران
بوده است. در اينصورت پس چرا ازو اثري در
موزههاي بزرگ دنيا ديده نميشود (و اگر
باشد راقم اين سطور خبر ندارد) مطلب ديگري
است كه فعلاً از موضوع اين مقاله بيرون
است، اما در مقاله ديگري كه اخيراً در
شماره ماه تير 1343 از مجله «سخن» بطبع رسيده
اجمالاً بدان اشارهاي رفته است. من
شخصاً سه تن از شاگردان كمالالملك و يك
نفر از دوستان بسيار صميمي و با ايمان و با
اعتقاد كمالالملك را در طي اين سي چهل
سال اخير شناختهام و بآشنايي با آنها
مفتخر بودهام و از قضا دو نفر از آنها
امروز ديگر از زمره زندگان نيستند و شايد
در عالمي كه آنرا عالم بقا خواندهاند و
از كجا كه عالم زندگي واقعي جاوداني نباشد
با استاد معظم و واقعاً محترم خود معاشر و
محشور نباشند. اين
چهار
تن مرد عزيز را در اينجا در ابتدا
نام ميبرم و بعد درباره هر يك از آنها مجملاً
مطالبي به عرض ميرساند: دكتر قاسم غني،
اسكندر، حبيب الله ابهري، حسنعلي وزيري. مرحوم
دكتر قاسم غني مشهورتر از آن است كه محتاج
به معرفي باشد، ارادت خالصانه وافري به
كمال الملك داشت و موقعي كه چهل سالي پيش
از اين به برلن آمد راقم اين سطور مجله «
علم و هنر» را در آن شرح به چاپ ميرسانيد
از ايشان خواهش نمودم كه مقاله ای درباره كمال الملك تهيه فرمايند كه در «
علم و هنر» در جزو «ترجمه حال رجال ايران» به چاپ
برسد. بدبختانه اين سلسله مقالات كه با
ترجمه حال شادروان ميرزا محمد خان قزويني
( به قلم خود ايشان) در شماره مرداد و بهمن
1307 هجري شمسي آغاز گرديد به جهاتي كه ذكر
آن در اينجا مناسبتي ندارد دنباله پيدا
نكرد و آن مقاله يعني مقاله دكتر غني همچنان به چاپ نرسيده باقي مانده است و ان شاء
الله بعدها براي درج در مجله « هنر و مردم»
ارسال خدمت خواهد داشت. نفر
دوم از اشخاص چهار گانه ای كه بدانها اشاره ای
رفت اسكندر نام از شاگردان كمال الملك بود
كه در موقع جنگ عمومي اول از راه روسيه و
سوئد به برلن آمد تا در نزد اساتيد بزرگ
نقاشي و با كار كردن در موزهها فن خود را كاملتر سازد. جوان بسيار محبوب و
خوش صورت و خوش صحبت و خوش معاشرتي بود و سه
تاري هم ميزند و از قرار معلوم پدرش هم به
شغل نقاشي مشهور بوده است. پس از پايان جنگ
يعني در سال 1918 ميلادي به پاريس رفت و مدتي
در موزه لوور از پردههاي نقاشهاي بزرگ و
به خصوص رامبراند ( كه كمال الملك نيز به او
اعتقاد خاصي داشت) كار كرد و گويا بعضي از
كارهايش به فروش هم ميرفت ولي سرانجام
عدهاي از هموطنان كه براي احقاق حقوق
ايران در مجلس عقد صلح ورساي به فرانسه
آمده بودهاند و از آن جمله مرحوم
حسينقلي خان نواب كه سمت وزير مختاري
ايران را در برلن داشت و شاهزاده نصره
الدوله پسر شاهزاده فرمانفرما و مشاور الممالك
انصاري قرار گذاشتند كه از عهده مخارج
اسكندر برآيند تا بتواند در پاريس در نزد
يك نفر استاد به نام كار نمايد و هنر نقاشي
خود را كاملتر سازد. افسوس كه اين تعهد
مانند بسياري از تعهدهاي رجال ما ادامهاي
پيدا نكرد و باز اسكندر براي استمداد [6] از
مرحوم نواب به برلن آمد و باز من توانستم
از لذت صحبت او برخوردار گردم. چيزي كه هست
فهميد كه پيوند زنان و عهد پارهاي از
مردان و علي الخصوص مردان سياسي را اساس
استواري نيست و بايأس
هر چه تمامتر به پاريس برگشت و بعدها كه مسافرتي به
پاريس كردم و در صدد ملاقات با او برآمدم
معلوم شد در تزد يك عكاس مشهوري در محله
معروف مون مارتر كار ميكند و چون در فن
رتوشه مهارت داشت وجودش براي آن عكاس
مغتنم بود و مزدي كه جواب حوايج او را بدهد
به او ميداد. |
|
حالا
كه نام غلامعلي شيباني به ميان آمد چه عيبي
دارد كه چند كلمهاي نيز درباره او در
اينجا بياوريم بخصوص كه او هم در كار خود
يعني علم شيمي به مقام هنرمندي رسيده بود.
وي از خانواده تهيدست و فقيري بود و پدر
نداشت و روزي كه در طهران جوانان را در
مدرسه دارالفنون [7] براي انتخاب سي نفر
دانشجو از طرف دولت بفرنگستان امتحان ميكردند
غلامعلي شيباني بايك جفت گيوه پاره حاضر
شد كه انگشتهاي پا از سوراخ آن بيرون
افتاده بود و بدبختانه زخم كچلي هم تا پيشاني او را گرفته بود. اما شاگرد اول
شد و امتحاني كه داد از امتحان آن بيست و نه
نفر زبده ديگر بمراتب بهتر بود و لهذا
نتوانستند ونخواستند او را از تحصيل محروم بدارند. او
را به فر انسه فرستادند و بعدها در
فرنگستان به معالجه پرداخت و شيمي تحصيل
كرد و به مقام بلندي رسيد و در يكي از
كارخانجات بزرگ شيمي و دواسازي استخدام
شد و محترم و معزز گرديد ولي با پيش آمدن
جنگ عمومي اول و ناساماني امور كارخانهاي
كه در آنجا كار ميكرد بسته شد و وقتي من او
را ديدم موقعي بود که بمعيت عليقيخان نبيل
از ايرانياني كه بعداً مقيم آمريكا
گرديدند و به سمت منشيگري در تنگناي
پايان جنگ به برلن آمده بود و در حقيقت
خدمتگزار اربابش بود. نبيل مرد نيكوكاري
بود و با او به ملاطفت رفتار ميكرد
معهذا روزي از آن جوان پرسيدم كه تو در
فرانسه براي خود مقام و شهرتي پيدا كرده
بودي و از قراري که مسموع گرديد در زمينه شيمي
و دواسازي كشفياتي داري چرا حاضر شدهاي
كه نوكر ديگران باشي و نان آنها را بخوري.
گفت فلاني قاعده روزگار هميشه بر همين
منوال بوده است. اين اشخاص در گهواره طلا
بدنيا آمده اند و در تابوت طلا به خاك
خواهند رفت و ما كه از همه چيز محروم و تهيدستيم خواهي نخواهي بايد ريزهخوار خوان
انعام آنها باشيم و از صدقه سر آنها لقمه ناني بخوريم تا از گرسنگي نميريم و
شايد در
اين ضمن بخت و طالع يار باشد وكاري هم انجام
بدهيم. امروز ديگر ساليان دراز است كه با همه تحقيق و تجسس از او هم خبري ندارم و باز نميدانم زنده است يا مرده و به احتمال قوي او نيز ديگر نبايد از زمره زندگان باشد. مرد دانشمند و بلند نظر و فهميدهاي بود و چه زنده باشد و چه مرده براي او احترام قايلم و او را دوست ميدارم و محترم ميشمارم و برايش طلب مغفرت مينمايم. نفر
سوم حسنعلي وزيري بود. با او در ژنو آشنايي
پيدا كردم. اكنون سي سالي از آن تاريخ ميگذرد.
او نيز از شاگردان كمالالملك بود و از
طرف دولت به خارجه فرستاده شده
بود
تا فن خود را يعني نقاشي تكميل نمايد. در مراجعت از
آمريكا و پاريس در ژنو افتخار و مسرت
آشنايي با او حاصل گرديد. در منزل ما در
اطاق كتابخانه من كه اطاق محقري بود منزل
كرد. اين همان اطاقي بود كه شادروان صادق
هدايت هم در مسافرت آخرين خود در راه پاريس
بعدها يكي دوشب در آنجا به سر برد. وزيري
مرد درويش و وارسته و پاكبازي بود و چه
چيزها كه از او نديدم و چه چيزها كه از او
نياموختم. هيچ فراموش نميكنم كه شبي در
كنار درياچه لمان در نزديكي باغ وسيع
عمومي بسيار مصفايي كه «پارك مون روپو» كه
(يعني باغ عمومي آسايش من) نام دارد گردش ميكرديم.
نور چراغها و ستارهها از دور لابه لاي
درختهاي كهن و تناور باغ افتاده بود و باد
وقتي شاخههاي كلان را بي سرو صدا تكان ميداد
و برگها را به آرامي ميرقصانيد منظره
بسيار دلپذير و زيبايي به وجود ميآمد كه
روحانيت داشت و حال مخصوصي كه با عبادت بي
شباهت نبود در انسان توليد ميكرد. وزيري
ناگهان مثل اينكه خوابش برده باشد و مرا و
همه چيز را فراموش كرده باشد مات و متحير
بايستادو نگاه را به آن منظره آسايش بخش
دوخت و خاموش و بيحركت چنانكه گفتي دارد
نماز مي خواند بتماشاي عميق آن عوالم
مشغول گرديد و ناگاه شنيدم كه با يك دنيا
روحانيت و صفاي باطن دارد كلمه به كلمه اين
بيت را زمزمه ميكند: «نيست
از دايره يك نقطه برون از كم و بيش» «كه
من اين را ز كرامات خدا ميبينم» |
|
اولين
بار بود كه اين بيت عجيب حافظ بگوشم ميرسيد
. تأثير عجيبي در وجود من باقي گذاشت چنانكه از آن پس که چند بار ده سال گذشته است هر
وقت در مقابل مناظر طبيعت آن عوالم كه گمان
ميكنم همان عالم خلسه عرفاي خودمان باشد
برايم دست ميدهد خواهي نخواهي قيافه
وزيري در مقابل نظر و فكرم مجسم و همين
بيت حافظ بر زبانم جاري ميگردد. موقعي
بود كه محمدرضا پهلوی يعني شاهنشاه كنوني ما در
سويس مشغول تحصيل بود. آرزوي [8] وزيري اين
بود كه تصويري از ايشان كشيده براي تقديم
به پيشگاه پدر بزرگوار وليعهد به طهران
ببرد. اين كار مقدماتي داشت و محتاج به
مكاتبه با طهران و دفتر مخصوص بود ودو هفتهاي
طول كشيد و متأسفانه سرانجام به جايي هم
نرسيد. |
|||
|
منظره ميدان كربلاي معلا - اثر كمالالمك – موزه سلطنتي. |
|
در
خاطر دارم مدام گوش بزنگ بود كه يا با تلفن
باو خبر بدهند كه اجازه صادر گرديده است و
يا آنكه فراش پست در خانه را بزند و اجازه
را برايش بياورد. روزي كه زن من و خواهرش
براي خريد آب و نان ازخانه بيرون رفته
بودند و وزيري با همان لباس خواب در اطاقش
مشغول كار بود که ناگهان زنگ در خانه به صدا
در ميآيد. با پاي برهنه از اطاقش
بيرون جسته در را باز ميكند و چون كسي را
نمي بيند خيال ميكند دير در را باز كرده
وفراش پستخانه رفته است.لهذا از خانه
بيرون ميدود و فرياد ميزند كي بود، كي
بود، آيا كاغذ آورده بوديد. كسي
جواب نميدهد ولي باد هم در آپارتمان را
بر روي رفيق عزيز ما ميبندد و او با همان
وضع و آن پيراهن سفيد دراز عربي و سرو پاي
برهنه روي پلكان در خارج ميماند. بسيار
سراسيمه مي گردد و كار به جاهاي نازك مي
كشد و بچهها كه در آن ساعت از دبستاني كه
چسبيده به منزل ما بود بيرون آمده بودند
خبردار ميشوند والم شنگهاي برپا ميگردد
كه از نقل تمام داستان در اينجا معذرت مي
طلبم. هميشه من و زنم را دعوت مينمود كه در ايران به ديدن او برويم. يكي دو سال بعد كه به تهران مسافرت نموديم سراغش را در كلاب دره دادند. بايد از مجراي رودخانه دربند از روي [9] سنگها و آب با جست و خيز خود را بدانجا رسانيد. رسانيدم. خيمهاي برپا كرده بود و مشغول نقاشي بود و از همان كلاب دره پردهاي مي كشيد. دختر خوش صورتي از اهالي امامزاده قاسم (افسوس كه كچلي مقداري از موهاي سرش را برده بود) كمر خدمتش را بسته بود. به دستور استاد رفت از بازار امامزاده قاسم برايمان چلوكباب و خربزه و سكنجين آورد ولي افسوس كه هجوم زنبور هر كام شيرين را تلخ ميساخت . از زنبور گذشته معلوم شد مارهاي زيادي هم انيس و مونس رفيق ما شدهاند، ديدار به اختصار برگذار شد و دفعه ديگري كه خدمتش رسيديم در نزديكي ميدان تجريش در خانهاي بود كه اجاره كرده بود. در آنجا پردهاي را به ما نشان داد كه بياد سويس و ساحل درياچه لمان از وليعهد عزيز كشيده بود و روي هم رفته چنگي به دل نمي زد. نظر دوستان را در نهايت سادگي و بشاشت پذيرفت و پس از آن مجلس و آن ساعت ديگر او را نديديم . او هم رفت و ماهم ميرويم و خدا اورا و امثال او را بيامرزد كه راستي درويش و هنرمند بود. نفر
چهارم جواني بود كه براي تحصيل به برلن
آمده بود. حبيبالله ابهري نام داشت و نيز
از شاگردان كمال الملك بود و پس از پايان
تحصيلات خود به ايران مراجعت نمود و در
آنجا درعين جواني و ناكامي برحمت ايزدي
پيوست. خداوند او را بيامرزد. در برلن با
خانواده يك نفر تاجر ايراني از اهالي
تبريز موسوم به عبداللطيف كه مرد رند و
زنده دلي بود و مدتي مغازه كفش فروشي داشت
آشنايي پيدا كرده بود و پردهاي (پورتره)
از همسر او كه خانمي فرانسوي بود كشيده بود
كه مهارت او را در اين فن نشان ميداد. روزي
از او خواهش نمودم كه مقالهاي در خصوص
استاد خود كمالالملك بنويسد تا در مجله
«علم
و هنر» به چاپ برسانم. مقاله را نوشت ولي
چون مجله دولت مستعجل گرديد آن مقاله
همچنان چاپ نشده موجود است كه اكنون ارسال
ميدارد تا درصورتي كه مقتضي دانستند در
مجله «هنر و مردم» مندرج دارند. اينك
مقاله حبيب الله ابهري در باره استادش
كمال الملك كه در برلن در ماه اوت1928 نوشته
شده است و ما بدون كمترين تصرفي در اينجا
نقل مينمائيم:
كمال
الملك «جناب
آقاي ميرزا محمد خان غفاري كمال الملك
نقاش مشهور ايران در حدود سنه 1270 هجري در
كاشان متولد و امروز از رياست كل صنايع
مستظرفه ايران كنارهگيري كرده در يكي از
شهرهاي خراسان در حدود سن هشتاد سالگي در
ملك محقر شخصي خود منزوي زندگي ميكند. پدر
كمال الملك ميرزا رضا خان نام غفاري از
اهل كاشان بود كه ايشان هم تا اندازهاي
از صنعت نقاشي بي بهره نبودند و چون اولاد
خود را در اين فن مستعد ديد به تشويق و
ترغيش كوشيد و چون معلم صحيحي در آنجا پيدا
نميشد ايشان را به طهران نزد آقاي مزين
الدوله نقاش باشي معروف فرستاد كه تحصيلات
نقاشي خود را كامل نمايد. آقاي مزين الدوله
كه هنوز در حدود 110 سالگي حيات دارد و در آن
زمان اولين نقاش ايراني بودند و شاهكارهاي
نفيس از خود به يادگار گذاردهاند من جمله
يكي از تابلوهاي ايشان تابلويي است كه عكس
ميوهجات را از روي طبيعت ساخته در
مدرسه كمالالملك حاضر و موجود است. ناصرالدين
شاه چون ميل مفرطي بنقاشی داشت و اغلب خودش
نيز نقاشي ميكرده مزين الدوله را براي
معلمي نقاشي ايران باروپا فرستاد. مزين
الدوله چون از اروپا برگشت شاه او را
نقاشباشي دربار خود كرده و در ضمن هم در
مدرسه دارالفنون معلم فرانسه و نقاشي بود.
من جمله كمالالملك و عده ديگر هم از
شاگردان او بودند. كمالالملك چون در ميان
رفقاي خود از همه مستعدتر و با ذوقتر بود
در مدت قليلي ترقيات فوقالعاده نمود.
مزين الدوله از اين ذوق و استعداد سرشار
شاگرد خود شاد و اغلب تعريف او را نزد شاه
ميكرد و شاه نيز او را اغلب تشويق
مينموده است. باري
در همين اوقات بود كه توقعهاي بيجاي اعيان
و متمولين مملكت فكر اين نقاش جوان جوان
فكر را دائم بواسطه رجوعات خود در فشار ميگذاشت
و هر كس ميل داشت كه كمالالملك عكس او را
بسازد و گاهي كه از شدت گرفتاري امتناع ميورزيد
شاه را واسطه ميكردند و نميگذاردند
بميل خود باشد و آنچه كه در فكر دارد بروي
تابلو بياورد. در اين اوان بود كه شاه
ماندن كمالالملك را بيش از اين در ايران
صلاح ندانسته و كم كم وسايل سفر او را به
اروپا براي تكميل اين صنعت مهيا كرد. نقاشيهاي
كمالالملك قبل از سفر بفرنگستان هم
بسيار جالب دقت و ميتوان گفت از نقاشيهاي
پس از سفر فرنگستان عقب نميمانند. البته
نبايد منكر شد كه سفر كمالالمك بفرنگ
خيلي بر اطلاعات اوافزود و او را فوق
العاده ترقي داد و با طرز فرنگي آشنا ساخت. سرگذشت
كمالالملك در اروپا يعني تحصيلات نقاشي
او در آكادمي نقاشی پاريس و رم و كارهايي كه
كرده و تابلوهايي كه ساخته خودش تاريخچه
مخصوصی دارد كه در اين مختصر نميشود شرح داد. در
سن 30 يا 35 سالگي در طهران روزنامهاي بنام
«شرف» ماهي يكنمره منتشر ميشد كه در صفحه
اول عكس مشاهير دنيا يا ايران را با قلم
ساخته و در سه صفحه ديگر شرح حال و تاريخچه
زندگاني آنها را با خط و عبارت بسيار ممتاز
ميساخت. من جمله يكي از نمرههاي اين
روزنامه عكس كمالالملك را ساخته و تاريخ
و شرح زندگاني او را پيش و بعد از سفر فرنگ
با تمام جزئياتش نوشته است. نشانها و درجات
و مدالهاي درجه اولي را كه از ناصرالدينشاه
و خلعتهائي كه در نتيجه ساختن تابلوهاي
عالي باو داده شده و درجات ترقي و تابلوهاي
او را يكي بيكي شرح داده است. |
|
«دختر
وجيههاي با مادرش براي فهميدن طالع خود
نزد يكي از يهوديهاي بغداد آمدهاند.
فالگير با رفيقش در اتاق خود در روي گليمي
نشسته و جعبهاي در ميان گرفتهاند. دست
رمال لاي كتاب فال و با خنده مشغول شرح
دادن طالع دختر است. دختر كه قدري هم بزك
كرده است با چادر تافته پيچه را بالا زده و
دو دستش را روي يكديگر روي زانوي خود
گذارده و از شنيدن طالع خوش خود تبسم مي
كند. دريك طرف اتاق قليان رمال و صندلي
چوبي است و در طرف ديگر رختخواب رمال است كه باو
تكيه داده است». انصافاً
بقدري اين مجلس گرم و با مزه و اشخاص با
حالت هستند كه گويا انسان صداي حرفشان را
ميشنود. بيننده بزودي ملتفت خباثت اين
نوع متقلب ميشود كه حتي خودشان هم ملتفت
خرافات کار خود بوده ولي اين راه را وسيلهاي
براي جيب بري و شهوت راني خود قرار دادهاند. من
جمله از تابلوها كه در بغداد ساخته است
تابلوی زرگر معروف است كه هر چه درباب آن
تعريف شود كم است. كمال الملك هر كاري را
امتحان داده است مثلاً عكس پيشخدمت خود را
در فرانسه ساخته كه گويا بيش از بيست و پنج
دقيقه طول نكشيده است در صورتيكه در نهايت [11] شباهت با طبيعت و صحت طرح و قشنگ ميباشد
كه اگر همين تابلو را يك نقاش متوسط ميساخت
مجبور به صرف كردن دو هفته وقت بود. در عوض
تابلوهايي هم ساخته است كه شش سال بر سر او
كار كرده است. حال
تصور نشود كه آهسته كار كرده است بلكه
اساساً تابلو پركار و پر زحمت بوده است.
اكنون مقتضي است قدري در اطراف اين تابلو
كه به عقيده اهل فن بهترين و عاليترين
شاهكار اين نقاش است و بلكه اعجاز و قدرت
قلم اين ساحر نقش را نشان ميدهد، قدري
صحبت شود كه تا بعضي از هموطنان بياطلاع
از خلقت عجيب و مهمي كه پنجه با استعداد يك
نفر نقاش ايراني او را پرورانده مسبوق و در
هر موقع افتخار كنند. تابلوي
مزبور نقش موزه برليان است كه يك متر در يك
متر بيش نبوده و اكنون در تهران ضبط موزه
ايران است. اين تابلو كه بنابه درخواست
ناصرالدين شاه در حدود چهل سال قبل ساخته
شده است گويا سابقاً در مدرسه نقاشي بوده
ولي بعدها به واسطه اهميت فوق العادهاي
كه داشته به موزه دولتي نقل شده است. موزه
برليان كه اغلب عكسش در كارت پستالهاي
ايران ديده ميشود عبارت از تالار بسيار
بزرگي است كه سقف و چهار ديوار آن آينه
كاري و در جرزها و سقف اطاق آينه
های قديمی بزرگ کار گذاشته و در اطراف آن چراغهاي
الكتريك نصب شده است. به
سقف اطاق سه چهل چراغ بزرگ كه هر كدام صد
شاخه و در روي هر كاسه لاله عكس رنگي
ناصرالدين شاه منقوش است آويخته شده است.
در يكطرف اطاق تخت طاوس و كره جواهر و
شمعدانهاي پرقيمت طلا ميباشد. در دو طرف
اطاق هم درهاي بزرگي است كه بباغ باز شده و
در جلوي آنها در اطاق پردههاي تور آويخته
شده است. آقاي
كمالالملك عكس اين طالار را از روي طبيعت
در حاليكه ناصرالدين شاه نزديك تخت طاوس
روي صندلي نشسته و شمشيرش را برروي زانوي
خود گذارده ساخته است. بايد دانست كه يكي
از كارهاي مشكل نقاشي ساختن بلور و آئينه و
شيشهجات و آب ميباشد چون اين چيزها از
خود رنگي ندارند و ساختن شئي بيرنگ بتوسط
رنگ كار مشكلی است و رنگ اينها انعكاسات رنگ
اشيائي است كه در اطرافشان ميباشد. حال
نقاش بايد براي مجسم كردن و ساختن مثلاً يك
كاسه لاله خيلي مهارت بخرج بدهد كه او را
برنگ بلور و مثل طبيعت بسازد. حال از يك
كاسه لاله گذشته كمالالملك عكس سه چهل
چراغ را كه هر كدام صد شاخه دارد و در روي هر
كاسهاي هم عكس ناصرالدين شاه ميباشد
ساخته است. كاش همين سه چهل چراغ كار را
تمام [12] ميكرد اين سه چهل چراغ عكسشان در
آينه هاي بزرگ روبرو كه در ديوار كار
گذاشتهاند افتاده و چون باز در طرف ديگر
طالار آئينهاي ميباشد باز دو مرتبه
عكس اين چراغها در آئينههاي ديگر منعكس
شده است و خلاصه اينكه تا چشم كار ميكند
انسان چهلچراغ ميبيند كه همه آنها در كمال
وضوح مثل طبيعت در روي تابلو ساخته
شده است. گذشته از اين تمام اينها و زمين
اطاق و عكس ناصرالدين شاه و بالاخره تمام
طالار و آنچه كه در او هست در سقف كه از آئينه است منعكس شده و ساخته شده
است. آقاي كمالالملك عكس خود را هم كه در يكي از آئينهها منعكس شده و مشغول
ساختن تابلوي اين طالار است در توي همين
تابلو ساخته است. عكس ناصرالدين شاه و
تخت طاوس و كره جواهر كه در آئينهها
منعكس شدهاند همه ساخته شده و آئينههاي
مثلث و مربع كوچك و بزرگ كه به حاشيههاي
ديوارها و سقف دور تا دور نصب شده بعضيها
در حال درخشيدن و بعضيها تاريكتر همه
ساخته شده است. باري كمالالملك تابلوئي
ساخته كه دست ايراني هرگز بهتر از او
نتواند ساخت. اگر
كسي عشق نقاشي داشته باشد نه مثل مردم
عامي كه تابلوی صحراي كربلا و يا روز محشر
را بصد قسم اين تابلوها ترجيح ميدهند و در
جلوي اين تابلو بايستد و بكنه و نكات آن پي ببرد مدهوش ميشود. گذشته از اينكه
اين تابلو قدرت قلم اين آرتيست را ميرساند منتهاي صبرو حوصلهاش را كه
طبيعت به كمترين كسي عطا ميكند ميرساند. چنانكه اشاره شد در سر اين تابلو خيلي تند كار
كردهاند ولي با بودن كرورها آئينه كوچك و
بزرگ و انعكاسات خسته كننده آنها و عكس شاه
و فرش زمين و طالار و صندليهاي مخمل و پردههاي
تور و غيره و غيره كمتر از اين مدت نميشد
تمام شود و بنظر بعضيها حتي اين تابلو در
مدت شش سال خيلي زودتر ساخته شده است.
متأسفانه اين تابلو و تابلوهاي ديگر چون
بيپولي و بيعلاقگي اجازه نمي دهد كه در
مطابع مهم دنيا بشكل باسمه و كارت
پستالهاي رنگي و غير رنگي چاپ شده ميان
مردم و ممالك دنيا منتشر شود اين است كه در
همان موزه و مدرسه صنايع مستظرفه ايران
مدفون و حتي شايد گرد و غبار چندين ساله هم
از پشت آنها گرفته نشده است. كمالالملك
گاهي از اوقات كه بر سر كار مينشست ومست
كار ميشد يك وقتي برميخاست كه هوا تاريك
شده بود و حتي نهار خود را هم فراموش ميكرد. در
17 سال قبل دولت ايران در خيال تأسيس مدرسه
صنايع مستظرفه افتاد و كمالالملك را
براي رياست آن مدرسه و كليه صنايع مستظرفه
ايران معين كرد و محل مدرسه مزبور را جنب
خيابان نگارستان در خياباني كه امروز
موسوم به خيابان كمالالملك است قرار داد.
مدرسه صنايع مستظرفه عبارت از باغ بسيار
بزرگي است كه در يكي از آنها عمارت
سالونهاي نقاشي قرار گرفته و عمارت باغ
ديگر كه سابقاً ارگ فتحعليشاه بوده و
اكنون هم با همان تزئينات و گچ بريهای صد
ساله باقي است مخصوص مجسمهسازي و منبت
كاري و قالي بافي است. كمالالملك قبل از
اينكه اين مدرسه را تأسيس كند تابلوهايش
متفرق و هر كدام نزد يكي از رجال مملكت بود.
بعد از آنكه مدرسه تأسيس شد بهر نحوي بود
تابلوهاي خود را جمعآوري و ترميم كرده
و بديوارهاي مدرسه آويخت. در آن ابتدا در
مدرسه شعب مجسمه سازي و قالي بافي و حجاري
و منبت كاري وجود نداشت فقط نقاشي بود و بس.
يكي دو تا هم مجسمه بود كه از اروپا آورده
بودند. لوازمات و اسباب كار هم خيلي ناقص
بود و كمالالملك مجبور بود شاگردها را
شخصاً تعليم بدهد و ميگفت كه براي ايجاد يك
مدرسه آبرومندي مجبور به تربيت معلم قابل
ميباشم كه بعد از آنكه قسمت نقاشي روبراه
شد مجسمه سازي و شعب ديگر را هم شروع ميكنم.
باري
كمالالملك در آن ابتدا با زحمات زيادي
موفق به داشتن پنج شش نفر معلم قابل شد كه
در نتيجه شاگرد مدرسه زياد شده و كمالالملك
در اين اواخر از قسمت بودجه مدرسه خيلي
درزحمت بود و چون اغلب بودجه مدرسه بتعويق
ميافتاد و شاگردانش كه اغلب زن و بچه
داشتند و حقوق خيلي كمي ميگرفتند و دائم
از فشاربيپولي شكايت ميكردند
و در مملكت اهل ذوقي هم نبود كه تابلوهاي
آنها را بخردكه اقلاً چهار شاهي در دست
داشته باشند اين بود كه كمال الملك هم ميل
نداشت شاگردهاي نجيب و با ذوق خود را که مثل
اولادش بودند در تنگدستي ببيند اغلب [13] خيلي
كوشش ميكرد كه شايد اين اشكال را
برطرف كند ولي چند مرتبه كه خيلي در فشار
واقع شد تابلوهاي خود را از مدرسه به خانه
كشيد و مدرسه را تعطيل كرد دو مرتبه دولت
ترضيه خاطرش را فراهم نموده تابلوها را به
مدرسه عودت ميدادند و باز هم كه مكرر اين
اتقاق مي افتاد عصباني شده و ميگفت
والله من پيرم و ديگر آن حرارت و پشتكار
جوانها را ندارم و در مقابل اين سختيها نميتوانم
استقامت كنم چه كنم؟ و ميگفت من بعكس
همه پيرها هستم كه در جواني سختي ديده و در
پيري راحت ميشوند ولي من در جواني راحت
بوده و در پيري مذلت ميكشم. كمال
الملك خودش گويا در حدود ماهي سيصد تومان
حقوق مي گرفت ولي چه مي كرد؟ اغلب آن
اندازه اي كه خرج ماهيانه خودش بود برميداشت
و بقيه را تبديل به پول سفيد كرده در كيسهاي
ريخته و ميآورد در اطاق معلمين دهان كيسه
را باز كرده روي ميز ميگذاشت
و شاگردان بيبضاعت
خود را يكي يكي صدا ميكرد و مي گفت
آقاجان بيا ببينم تو چقدر پول ميخواهي
و گاهي از اوقات شاگردانش از روي مزاح ميگفتند
البته هر قدر بيشتر بدهيد بهتر خواهد بود
بعد ميخنديدو ميگفت نه حالا
كه خيلي طمع داري بگذار خودم به تو بدهم
بعد تا اندازهاي كه حق او بوده به او
داده خرسند و خوشحال روانه ميشدند. به
همين ترتيب پولهاي كيسه را به هر كدام به
تفاوت شش هفت تومان مي داد تا تمام ميشد.علاوه بر اين خيلي از شاگردها كه از دولت
خيلي كم حقوق ميگرفتند كمال الملك به
آنها ماهيانه از حقوق خودش حقوق ميداد.
گذشته از اين گاهي از اوقات از اروپا رنگ و
لوازم نقاشي وارد كرده به شاگردانش تقسيم
ميكرد. در
اين اواخر كه خيلي خسته شده بود تعليم دادن
شاگردها را به معلمان مدرسه واگذار كرده
بود و خودش هفته ای دو سه مرتبه به سالون
وارده شده و شاگردها را سركشي ميكرد و
مراقبت آنها را به معلمين توصيه مينمود
بعد در يك طرف اطاق ايستاده تابلوهاي طرف
ديگر را به دقت تماشا كرده و قلباً تبسم ميكرد.
گويا خودش از كارهاي خود لذت ميبرد و
گاهي ميگفت آن لذت دخل صد هزار توماني را
كه يك نفر تاجر از مال التجاره خود يا يك
نفر سياسي از كاميابيهاي
خود مي برد به اندازه يك نگاهي كه نقاش به تابلو و نتيجه زحمات خود مي
كند نخواهد بود و اغلب در مواقع بيرون رفتن از سالون با صدايي مخصوص
شاگردان را مخاطب ساخته و ميگفت كار
كنيد كار كنيد كه انسان رستگار ميشود
هوچيگري تملق رقابت و طمع را كنار بگذاريد
در هر كاري اول خدا بعد عزت نفس خود را در
نظر بگيريد چون من پير شدم تجربه كرده و به
اينها ايمان آوردهام. كمال
الملك گذشته از كار از حيث اخلاق و پاك
ضميري مدارج عالي را طي كرده بود. اغلب
اشخاصي كه به اين درجات ميرسند طبعاً
متكبر شده و حرف كسي را نميشنوند و اگر
كسي جزئي ايرادی به كار آنها بگيرد متغير
شده و ميگويند يعني چه تو مي خواهي به
من ياد بدهي. ولي كمال الملك گاهي از اوقات
كه نقاشي ميكرد از شاگردهاي خود مشورت
ميكرد. روزي كه در اطاق محقرخود در
مدرسه نشسته و مشغول ساختن نيمرخ از روي دو
آينه بود يكي از شاگردها را كه از آنجا
عبور ميكرد صدا زده و گفت آقاجان بيا
ببين اين صورت به من شبيه شده
يا نه؟ و آيا طرح
و رنگ
آميزي او به نظرت صحيح ميرسد يا غلط
دارد؟ شاگرد بيچاره در جا خشك شده و گفت
قربان اين چه فرمايشي است ميفرمائيد بنده
را چه كه به جنابعالي تعليم بدهم استدعا
ميكنم بيش از اين بنده را خجالت ندهيد.استاد
گفت اميدوارم كه اين حرف شما از روي تملق
نباشد ولي بدانيد كه يك چيزهائي است كه به
چشم شما مي رسد كه به چشم من نميرسد و
بالعكس. گاهي
بعضي ازشاگردان كه ميخواستند صورت رجال
مملكت را ساخته كه استفاده ببرند جداً
ممانعت ميكرد و ميگفت اين تملق بازيها
را كنار بگذاريد اينها به انسان نقاشي ياد
نميدهد اينجا مدرسه است دكان نيست كه
كسب كنيد اگر هم مي خواهيد تابلوهاي خود
را بفروشيد و استفاده ببريد چيزهاي صنعتي
و موضوعهاي مفيد يا دورنماهاي عالي از
روي طبيعت بسازيد كه هم درضمن كار ياد
گرفته و هم استفاده كرده باشيد. كمال
الملك در اروپا غير از تابلوهاي زيادي كه
از روي طبيعت ساخته از روي بعضي از
تابلوهاي معروف كار نقاشان بزرگ مثل
رامبران و تيسين و روبنس كه عاشق آنها شده
بود كپي كرد ولي اين تابلوها را به سبك خود
آنها و بقدري از حيث رنگ طرح و سبك قلم شبيه
ساخته است كه اگر حقيقتا اينها را به جاي تابلوهاي اصلي خودشان بگذارند به
كلي اشتباه ميشود. اين تابلوها چون به سبك اروپايي و به اصطلاح نقاشان تكه
رنگ ساخته شده شايد پسند ايرانيها مثل موسيقي و غذاي اروپايي واقع نشود ولي
اهل فن بكنه اين تابلوها پي برده و نکات صنعتي آنها را درك
ميكنند. مهمترين اين تابلوها صورت
رامبران و سنماتيو از روي كار خود
رامبران و قبرگذاردن حضرت عيسي از روي
تابلوي تيسين ميباشد فقط فرقي كه مابين
تابلوهاي كپي شده مزبور با تابلوهاي خود
نقاشان ميتوان گذارد اين است كه
تابلوهاي آنها از روي طبيعت و مال كمال
الملك از روي آنها ساخته شده و الا در
چيزهاي ديگري به كلي مساوي هستند. كمال
الملك از روي صورت خود چه نيمرخ و چه تمام
رخ خيلي ساخته است. دو تاي نيمرخهايش يكي
با كلاه و ديگر بيكلاه در حال خنده ميباشند.
دو سه صورت خود را هم تمام رخ در اروپا
ساخته است. در
اين اواخر دست كمال الملك رعشه زيادي پيدا
كرده بود بطوريكه مجبور بود ولو اينكه از
چيزي عبوس شده باشد و خود را مجبوراً
بخنداند و چون اين تابلو به واسطه رعشه
دستش چند ماه به طول انجاميد در اين مدت
كمال الملك هميشه خندان بود. چيز
غريبي است كه كمال الملك از حيث قد و قامت و
سيما و صباحت منظر هم كامل است گويا رأي
الوهيت بر آن قرار گرفته بود كه يك نفر آدم
از هر حيث بيعيب در ايران خلق كند. گويا به
همين جهت هم بود كه از روي صورت خود خيلي
ساخته است. اگر كسي قيافه كمال الملك را با
آن قامت رشيد و چهره گيرايش در خيابان
طهران ديده باشد تصديق عرايضم را ميكند. كمال
الملك غير از نقاشي رنگ و روغن آب و رنگ هم
كار ميكند. سبك آب و رنگ او كه پرداز درشت
باشد سبكي است در نهايت قشنگي و مخصوص به
خودش كه آنچه تحقيق شده است در كار نقاشان
ديگر دنيا چنين سبكي ديده نشده. از
كارهاي آب و رنگ معروفش شيخ دعاخوان است كه در موزه ايران و مولاناي معروف و عرب
خفته و صورت خود ميباشد كه در مدرسه صنايع
مستظرفه است. چنانكه
مشهور است در چند سال قبل نمايشگاه بزرگي
كه در رم تأسيس شده بود و در آن نمايشگاه
تابلوهاي نقاشي نقاشان بزرگ آورده شده بود
دولت ايران با كمال الملك مشورت كرده و يكي
از تابلوهاي عالي او را كه در فوق بدان
اشاره شد و شيخ رمالي است كه با دو زن پير و
جوان كه مشغول رمل انداختن در روي ميز و به
قول نقاش دل ميبرد او را به نمايشگاه
مزبور فرستادند و در آنجامورد توجه مخصوص
شده و مفقود شد تا اينكه پس از چند ماه در نتيجه
اصرار كمالالملك و جديت دولت ايران و
قابليت قنسول ايران در رم تابلوي مزبور
بعد از چندين ماه پيدا شد ولي افسوس كه وسط
تابلو نزديك صورت شيخ پاره و سوراخ بزرگي
شده بود و از اينرو داغي بر دل كمالالملك
گذاشته شد و با آه و افسوس وپشيماني زياد
در صدد ساختن تابلوي ديگري از روي او برآمد
و بعضيها ميگويند تابلوي دومي را بهتر از
اولي ساخته است پس از آن كمال الملك توبه
نمود تابلوهاي خود را به نمايشگاههاي دنيا
ندهد. كمال
الملك شاگردان ماهري در مجسمه سازي
تربيت نمود و بهترين مجسمهاي كه ساختهاند
مجسمه رضاقلي نام گچكوب است كه حكايت از
شيريني هم از او نقل ميكنند و ديگري مجسمه
حاج مقبل سياه است كه درروي تخته پوست
نشسته و مشغول ني زدن است. معروف است وقتي
يكي از سفرا براي تماشا به مدرسه دعوت شده
بود و در سالون نقاشي خود حاج مقبل را پشت
درب اطاق گذارده بودند كه ني بزند ومجسمه
او را هم در اطاق جلوي درب گذارده بودند
سفير كه روي صندلي نشسته صداي ناي را ميشنيد
دائم تعريف ميكرد ولي تعجب كرده بود كه
چطور دست و سر او ابداً حركت نميكند و
مكرر ميپرسيد كه علت چيست كه حاج مقبل
مثل مجسمه نشسته و ابداً حركت نميكند
لااقل بايد انگشتان و گوشه لب خود را حركت
بدهد. گفتند كه چون مجسمه است اعضاي خود را
حركت نميدهد و الا خود مقبل كه در پشت در
نشسته در حركت ميباشد. [15] پس از آن حاجي مقبل
وارد شده و در روي تخته پوست نزديك مجسمه
نشست خنده و بهت غريبي اطاق را فرا گرفت
وبه سازنده و صنعتگر آفرين گفتند. مجسمههاي
زياد ديگري هم ساختهاند مثل مجسمه امير
كبير و فردوسي در روي عقاب و خود كمال
الملك و مجسمه سنگ مرمر نادر شاه افشار كه
براي مقبرهاش اختصاص دادهاند.
انصافاً با بودن اين گونه استادان چيره دست جاي تأثر است كه مجسمه رضا شاه پهلوي را كه
قامت رعنايشان ضرب المثل است در سبز ميدان
رشت به كلي غير قابل اظهار كه سبب سر
افكندگي ايرانيان است برپا كنند. در
اين اواخر كمال الملك براي ساختن دورنمايي
كه از روي طبيعت انتخاب كرده بود چادري زده
و نظر به اينكه منزلش دور از آن نقطه بود
شبها را در آنجا ميخوابيده است اتفاقاً
شبي براي حاجتي از چادر بيرون ميآيد به
واسطه تاريكي هوا پايش به طناب چادر بند
شده و به شدت بر زمين خورده و ميخ چادر به
چشم چپش اصابت نموده و از اينرو خون در دل
هموطنانش مينمايد؟به صداي ناله دلخراش
آقاي كمال الملك نوكرش سراسيمه بيرون
دويده و آقاي خود را با صورتي خونين يافته
و طبيبي به شتاب حاضر و به زحمتي چشم را
موقتاً بسته و فرداي آنروز به خواست خودش
به طهران حركت نموده مدتي مشغول معالجه ميشود
ولي چشم چپشان به كلي ضعيف ميشود. بلي تقدير هر چه باشد همان ميشود. در همان مواقع در جرايد ممالک خارجه نوشتند كه چشم صنايع مستظرفه مجروح شد با اين حال گمان ميكنيد كه كمال الملك دست از نقاشي برداشت؟ خير اين عاشقي است كه هيچ مانعي او را از معشوق او جدا نميكند و چنانكه گفته شد هنوز هم به كار خود مشغول است» برلن،
25 اوت 1928 حبيب
الله ابهري اين
بود مقاله ابهري از شاگردان كمال الملك و اکنون به
منظور مزيد فايده مطالب ديگري را نيز به عرض ميرساند: «قسمت دوم»
تبصره مقاله
ما در واقع در همينجا به پايان رسيد و
آنچه درباره كمال الملك بايستي گفته شود
گفته شد ولي براي مزيد افادت شايد بيمناسبت
نباشد كه دو نكته را نيز كه خالي از فايده
نيست به عرض خوانندگان «هنر و مردم»
برسانيم: اولاً نظر به اينكه در ابتداي مقاله اشارهاي به مجله «سخن» رفته است وممكن است بعضي از خوانندگان «هنر و مردم» دسترسي به آن شماره از مجله «سخن» نداشته باشند شايد بيمناسبت نباشد كه پارهاي از جملههاي آن مقاله را در اينجا نقل نمائيم: «اخيراً
در اوايل بهار امسال چهارمين نمايش نقاشي
كه هر دو سال يك بار باسم «بيينال» در يكي
از شهرهاي بزرگ تشكيل مييابد در پايتخت
كشور ما در شهر طهران انعقاد يافت و چند تن
از نقاشهاي جوان و هنرمند ما در آنجا
كارهاي خود را در معرض تماشاي هموطنان و
بيگانگاني كه در طهران اقامت دارند و يا از
جاهاي ديگر بدانجا آمده بودند نهدد. چهار نفر از منقدين
هنری معروف فرنگی نيز که صاحب مقام و شهرت هستند به طهران آمده بودند
و پس از تماشا و ملاحظه كار نقاشهای ايراني و
مطالعه كافي نظر و ملاحظات و مدركات خود را
اظهار داشتند كه بطور خلاصه در «ژورنال دو
طهران» كه بزبان فرانسه در طهران انتشار
ميابد در شماره 25 فروردين 1343 مطابق با 14
اوريل 1964 بچاپ رسيده است. يكي
از چهار تن نقاد نامي خانم پالما بو كارلي
ايطاليائي است كه مدير «گالري هنر مدرن»
در پايتخت ايطاليا ميباشد. وي در طي بيانات
خود درباره نقاشي در ايران چنين اظهار
داشت: «…..
اين نوع
«بيينال»ها
بنقاشهاي هنرمند
ايراني اجازه خواهد داد كه هنر خود را با
هنر ممالك ديگر مقايسه نموده بسنجند و اين
نمايشها را بايد براي آنها ترتيب داد
چونكه براستي مستحق و سزاوار آن هستند و
نيز بآنها كمك خواهد نمود تا خود را از اين
تمايلي كه در نزد بعضي از آنها قوت گرفته
است رهائي بخشند و اين تمايل عبارت است از
اين كه آنچه را در كشور آنها در قرن نوزدهم
نقاشي ميناميدهاند از نو زنده نمايند
در صورتي كه آن نقاشي هيچ ارزش هنري نداشته
و ترجمهاي بيش نبوده از يك «آكادميسم»
1
سهل و ساده و براستي جاي تأسف است كه بعضي
از اين جوانان با هنر درصدد باشند چيزي را
كه دوباره زنده نمايند كه هرگز زنده نبوده
و جان نداشته است» ازين
بيانات چنين مستفاد ميگردد كه اين نقاد
ايطاليائي اعتقادي به نقاشي ما ايرانيان
در قرن نوزدهم ميلادي كه در حقيقت دوة
قاجاريه است ندارد و اين نظر براي راقم اين
سطور كه هميشه شنيده بودم نقاشهاي آن دوره
براي خود كساني و اشخاص با هنري بودهاند
و نقاش بزرگي چون كمال الملك را پرورش داده
و بوجود آوردهاند مايه تعجب گرديد و
بخصوص از خود پرسيدم كه آيا اين خانم بدون ترديد اهل نظر و بصيرت است كمال الملك
را هم در زمره نقاشهاي ايراني قرن نوزدهم
خواسته است بشمار بياورد يا نه و هر چند
بارها در نزد خود انديشيده بودم كه چرا از
نقاش بزرگ ما كمال الملك كه علاوه بر هنر
براستي خداوند اخلاق و انسانيت هم بود در
موزههاي فرنگستان (تا آنجائي كه بر من معلومست) پردهاي ديده نميشود و
عاقبت بدين نتيجه رسيدم كه لابد نظر اين خانم
محترم كه بيشتر و شايد منحصراً با نقاشي
جديد يعني «آبستره» (تجريدي) سرو كار دارد
و در مورد اساتيد ايراني دوره اخير از
همينجا سرچشمه گفته باشد يعني چون تنها اين
نوع نقاشي را در مد نظر دارد سبكهاي ديگر
را و علي الخصوص سبك قديمي را كه عموماً
سبك و شيوه نقاشهاي ما در قرن نوزدهم (و
قسمت اول قرن بيستم ميلادي) بوده است نميتواند
بپسندد
2 و به همين ملاحظه كار اساتيدی مانند کمال الملک را که مانند اساتيد بزرگ
دنيا در سوابق ايام چه بسا اشخاصي را مينشاندهاند
و از روي آن نقاشي ميكردهاند و صورت (پرتره)
بوجود مياوردهاند... و يا ازچند نفر
مجلس محفلي ميآراستهاند و از روي آن
نقاشي ميكردهاند و يا از منظره و چشم
اندازي را زيبا و دلپسند يافته از آن پرده
ميساختند و زياد با مناظر بزرگ و متحرك
(ديناميک) از قبيل جنگ و حريق و فرار و
امثالهم كه باصطلاح فرنگيها «كومپوزيسيون»
ميخوانند سرو كاري نداشتهاند براي اين
نوع نقادهاي هنری امروز در دنيا جلوهاي
ندارد و ميگويند اين قبيل نقاشي «فيگوراتيف»
در حقيقت كم آينهاي را دارد كه آنچه را در
مقابل چشم دارد نقاشي ميكند و هر چند در بر
گرداندن آن نهايت مهارت و زبردستي هم
داشته باشند و در رنگآميزي و در مناظر و
مرايا استاد باشند سواد برادر و «كوپيست»
و آئينهاي بيش نيستند مگر آنكه واقعاً
نابغه و صاحب «ژني» باشند و مسيحاقلم
باشند و در كار و پرده خود روح و جان و روان
بدمند و زندگي ببخشند و اسرار دروني و مافي
الضمير خود را در كار خود مجسم و آشكار
سازند. حالا
آيا كارهاي كمال الملك كه خود بدون ترديد
صاحب ذوق سرشار و احساسات بلند و افكار
ارجمند بوده و خداي عزت نفسش ميتوان خواند
و آنهمه شيفته شعر خوب و عرفان و طبيعت [17] و
زيبائي و نيكي بوده است داراي اين صفات و
خصوصياتي كه در فوق براي نقاش شمردهايم هست
يا نه جواب را بايد از كساني شنيد كه خود
اهل بينش وذوق هنر و معرفت هستند و با
نقاشي آشنائي نزديك دارند و صاحب بصيرت و
حذاقت هستند و الا جواب اشخاص ناشي و بي
خبر و چشم بستهاي چون من و امثال من نميتواند
مناط باشد و البته اعتبار و ارزش ندارد. آنگاه
به اصطلاح سر بجيب فكرت و مراقبت فرو بردم
و از خود پرسيدم كه آيا اين خانم محترم كه
از سرزمين هنر بكشور ما آمده و بلاشك
هنرشناس است و امثال او در اين قبيل
داوريها ذينفع هستند يا نه. اتفاقاً ديدم
در همان شماره از «ژورنال دو طهران» نوشتهاند
كه نقاش ديگر نميتواند بنگاه كردن تنها
در «مدل» قناعت ورزد بلكه بايد آنرا «دوباره
فكر كند»
3 و از نو مورد انديشه نو قرار
بدهد يعني تنها بظواهر اشخاص و اشياء
نبايد قانع گردد بلكه صفات معنوي بايد جاي
تناسب را بگيرد و خلاصه آنكه نقاشي بايد
آينه روح و احساسات نقاش باشد نه آينه
مناظر و سر صورت و قد و قامت و لباس و قبا و
رداي اشخاص. چون
بدينجا رسيديم با خود گفتم اگرمحيطي را در نظر
بگيريم كه مردم آن از عهده درك معاني و نكات
چنين پردههاي نقاشي برنميآيند و تنها
خود نقاش و همفكران و همكاران او و كسان
معدودي كه با اين نوع عوالم و كيفيات سرو
كار دارند داراي فهم و شعور و ترتيب لازم
براي ادراك اين قبيل آثار هنري (اعم از
نقاشي و مجسمه سازي و يا شعر و موسيقي و
معماري) هستند و بس پس تكليف قاطبه ناس و
جماعت مردم چه ميشود و ديدم در جواب اين
سؤال فقط ميتوان گفت «چنين مردمي را بايد
تربيت كرد و به مدرسه ذوق و فهم و ادراك
فرستاد تا از پله اول نردبان گرفته رفته
رفته و قدم بقدم به پلههاي بالاتر برسند
و همچنانكه اگر بخواهيم عموم افراد
ايراني شعر حافظ و مثنوي مولوي را براستي
بفهمند و از آن چنانكه شايد و بايد لذت
ببرد و برخوردار گردند همچنان بايد آنها
را ترتيب نمود و پرورش روحي بخشيد و در
مورد هنر نقاشي و هنرهاي ديگر نيز بهمين
منوال عمل نمود و ره چنان رفت كه رهروان
رفتهاند». اما
نكته دوم: نكته
دوم آنكه ما ايرانيان نبايد تصور نمائيم
كه هر آنچه فرنگيها در حق ما و در حق هنر و
كار و انديشه ما ميگويند و مينويسند حق و
حقيقت است و حكم وحي منزل را دارد چونكه در ميان
فرنگيها هم اشخاص كم فهم و كم تجربه و از
خودراضي و مدعي كم نيست و حتي ميتوان قدم را
بالاتر گذاشته گفت كه فرنگيها فهميده و
دانشمند نيز بحكم آنكه آدمياني بيش نيستند
جايز السهو و الخطا هستند و ما نبايد
كوركورانه عقايد و گفتار آنها را بلاتخلف
و بدون استثنا صائب و بحق و درست و استوار
بپنداريم و البته از طرف ديگر هم بهيچ وجه
من الوجوه جايز نيست كه فرنگيها را بيك چوب
برانيم و چون از ما نيستند و مذهب وزبان
ديگري دارند و در سرزمينهای ديگر بجز سرزمين
ما زيست ميكنند هرآنچه را در حق ما بگويند
بلاتأمل و بدون تحقيق و مطالعه و دقت
ناصواب و سست ومردود بپنداريم بلكه برعكس
قاعده اصلي را بايد بر قبول و پذيرش مستقر
سازيم و ترديد وطرد و رد را امري استثنائي
دانسته در نهايت حزم و احتياط اين امر
استثنائي را معمول داشته از قوه بفعل
بياوريم. براي
روشن ساختن مطلب درينجا بنقل يك مثال
قناعت ميرود: فرنگيهاي
هنرشناس و كارشناسان بصير درباره نقاشي
ما معروف به مينياتور كتابهاي زياد نوشته
وحرفهاي فراوان زدهاند و عموماً با
تمجيد و تحسين بسيار از آن سخن راندهاند
ولي اگر بكتاب «ژورنال» يعني يادداشتهاي
روزانه اوژن دولاكروا
4 مراجعه نمائيم
خواهيم ديد كه [18] اين هنرمند بزرگ كه از
نقاشهاي درجه اول فرانسه بشمار ميآيد و
او را مؤسس سبك يا باصطلاح امروز مكتب
رومانتيك در نقاشي در فرانسه شناختهاند
كه اكنون درست صدو دو سال از وفاتش ميگذرد
در آن دورهاي كه هنوز فرنگيها باطرز
نقاشي ما ايرانيان آشنايي كافي حاصل
ننموده و بمحسنات و لطف هنري آن پي نبرده
بودند درباره مينياتور ايراني قضاوتي
نموده كه امروز ديگر طرفداري نبايد داشته
باشد: دولاكروا
در «ژورنال خود»
5 در روز دوشنبه يازدهم
مارس سال 1950 چنين يادداشت كرده است. «امروز
تصاوير و نقاشيهائي
6 از نقاشيهاي ايران
را ديدم. درين نقاشيها به هيچ وجه رعايت«پرسپك
تيو» (مناظر ومرايا) بعمل نيامده است و
همچنين هيچ احساسي كه حقيقت نقاشي است در
آنها وجود ندارد و مقصودم از اين كلمه «احساس»
يك نوع پنداري است از برجستگي و غيره. صورتها
بدون حركت هستند و حركات هم كج ميباشند و
غيره و غيره». چون
ترسيدم فارسي نارسا و نادرست باشد بهتر دانستم
كه عين عبارت فرانسوي دولاكراوا را نيز
در اينجا بياورم. آن عبارت از اين قرار است:
«Vu
des portraits et des dessins persans. Il n'y a dans ces dessins ni
pers-pective
ni aucun sentiment de ce qui est nè
ritablement la peinture,
c'est-à-dire une certaine illusion de saillie etc.les figures sont
Immobiles, les
poses gauches etc … » پس
بدين نتيجه ميرسيم كه ما ايرانيان خود
مردمي هستيم داراي مقداري آراء و عقايد و
عادات و رسوم وذوق و سليقه دو سه هزار ساله.
خوب يا بد معجوني هستيم ساخته و پرداخته
دست گذشتگان. اما امروز در مقابل دنياي
جديدي قرار گرفتهايم كه از بسياري (يا
پارهاي) جهات با ما فرق دارد. مسأله
اساسي براي ما (چه در سياست و چه در اقتصاد
و چه در تعليم و تربيت و چه در هنر و عادات و رسوم و
هزار چيز ديگر) اين است كه بدانيم تكليف
چيست و خير و صلاحمان كدامست و آيا بايد
همچنان كه بودهايم و هستيم باقي بمانيم و
يا خير و صلاح ما در اين است که بفهميم كه
تغيير و تحول قاعده و قانون دنياست و
ما هم بايد در مقابل چنين قاعده و قانون
پافشاري را بيهوده و بيحاصل و خسران آميز و
زيان خيز تشخيص بدهيم و با چشم باز و گوش
باز و روح باز و فهم وسيع و تصميم شهامتآميز
بفهميم كه عقل و تدبير و مقتضيات گوناگون
حكم ميكند كه با يك دست بايد آنچه را كه خوب
و زيبا و پسنديده و سودخيز است و مال
خودمان است و از گذشته بما رسيده است با
تمام قواي خود نگاه بداريم و در عين حال در
تقويت و اصلاح و تكميل آن بكوشيم و با دست
ديگر آنچه را زشت و زيان آميز و بيهوده است
از خود دور سازيم و با تمام وسايل آنچه را
ديگران از خوب و زيبا و سودمند دارند و ما
هنوز نداريم با مراعات قواعد و اصولي كه
براي اين كار مقبول خردمندان است بگيريم و
بپذيريم و از آن خودمان بدانيم و صورت
خودماني بدان بدهيم و در تكميل آن مجاهدت
مبذول داريم تا از قافله زياد بعقب نمانده
باشيم. ژنو،خرداد
1344 سيد
محمد علي جمالزاده
پاورقيها:
1-
مقصود از اصطلاح «آكادميسم» چيزي است كه
بر طبق اصول و قواعد معمولي كه شاگرد از
استاد ميآموزد و مقبول عامه است بعمل
آمده باشد و از اين گذشته كلمه «آكادمي»
پردهاي را هم از روي يك «مدل» و بدن لخت
كشيده باشند معني ميدهد.
2-
هر چند در عمارت گلستان تابلوئي از
مصورالملك موجود است كه سبك دلپسند مخصوصي
دارد كه از سبك كلاسيك متفاوت و قابل توجه
است.
3-
Repenser
4-
(1863 - 1798)
Eugéne
Delacroix
5-
«Journal de Delacroix»
Edition la Palatine, Genève.
6-
portraits
et dessins. (باحتمال قوي مقصود همين
مينياتور است). |