ميزبان، جلال. "علي رخسار". دوره 16، ش 186 (فروردين 57):‌-69، تصوير.

خلاصه: مصاحبه با موزائيك‌كار هنري ـ زندگي نامه هنرمند ـ سبك كار ـ شرحي بر آثار هنرمند مزبور.

علي رخسار

اين شاگرد با استعداد كمل الملك ، با سنگ ريزه‌هاي رنگين بستر رودخانه و سنگ خاره‌هاي كوهستان ، درخشان ترين تابلوها را خلق ميكنند.

 

در ميان شاگردان نام آور كمال الملك، « رخساز» گمنام ترين و عجيب ترين آنهاست. او نقاشي است كه با طبيعت راز و رمزهاي شيوائي دارد و در هنر ،‌با تكيه بر ابداع و ابتكار ، به ارزشهاي تازه و استقلال نسبي بارآوري دست يافته‌است. آنهائي كه رخساز را ميشناسند ، ميدانند كه او در تدارك كار خلاقه‌اش ،‌هر چند گاه سير و سفر متفاوي را آغاز ميكند.

عرصه او دامنه كوهها، قعر دره‌هاي بي نام و حاشيه و بستر رودهاي كوچك و بزرگ استو هنر او مانند كيمياگري كهن، به ابزارها و فوت و فن‌هاي غريبي نياز دارد.                                  

سنگ ريزه‌هاي رنگين، سنگهاي تراش خورده به دست طبيعت و صيقل خورده به دست امواج رودخانه، وسيله اصلي كار اوست… و او در سفرهاي دور و درازش به جست و جوي اين سنگها ميپردازد.

در اين كار شور و وقتي تا حد وسواس دارد. قطعه سنگ كوچكي را از ميات توده در هم ريخته‌اي از شن و ماسه و قلوه سنگهاي جوراجور، بر ميدارد. آنرا لمس ميكند، جلوي تابش خورشيد ميگيرر، تلولو آنرا مينگرد، و گر آنچه را كه ميخواهيد، در آن بيابد، چهره گشاده‌اش كه در سايه انديشه‌هاي دروني‌اش ، درآرامشي بي تفاوت فرورفته، با برق يك لبخند منقلب ميشود. شكار چي ،‌شكار را يافته است ، اما هنوز شكار در دام او نيست.

وقتي به اندازه كافي از اين نوع سنگ ريزه‌ا جمع آوري كزد، راهي شهر ميشود. سنگريزه‌هاي الوان را با ابزارهاي مخصوصي ميتراشد، صيقل ميدهد، ابعاد آنرا دگرگن ميكند و به آنها جلا ميدهد. رنگ طبيعي سنگ با درخششي كه زير دستهاي او مي يابد، جان ميگيرد و شكفته ميشود،‌آنوقت صدها قطعه از اين سنگهاي رنگ به رنگ صيقلي كنار هم چيده ميشود. شبها و روزها اين كار دقيق ، با حوصله و شوق دنبال ميشود.

دهها بار سنگريزه‌ها جايشان را عوض ميكنند. رنگها بايد دركنار هم به مطلوب ترين هماهنگي و چشم نوازترين سايه روشن، دست مي يابند، رنگها بايد روهيم اثر بگذارند و يكديگر را كامل كنند. بايد سمفوني پر تلاطمي از دهها و صدها رنگ دست نيافتني طبيعي بوجود آيد.

درست مثل جواهر ساز خبره‌اي كه دانه‌هاي شفاف ياقوت و الماس را روي نگين كم همتائي مي نشاند، سنگريزه‌هاي شفاف « رخساز» درتابلوي او در جاي مناسب خود مي نشينند.اما كار او مثل يك جواهر ساز تنها در حجصار خشك صنعت و فن، اسير نمي ماند. او با پرداخت سنگ‌ها ،‌جان آنها را از اعماق بيرون ميكشد و به نمايش ميگذارد . وقتي از دور به اين تابلوي عجيب نگاه كنيم، منظره‌اي در چشم انداز ما ظاهر ميشود كه از تابلوهاي رنگ روغني زنده‌تر و گويا تر است. اين طبيعت است كه با دستهاي « رخساز» خودرا بازآفريني مي‌كند.

زنگينامه رخساز

زندگينامه رخساز ،‌شرح سخت كوشيها ، اصرار ورزيدن و عبادت‌ا و پارسائي هاي هنري است. او معتقد است كه « هنر فرزند نبوغ نيست.» با اين پيام هنرمند را به تلاش و جستو جوهاي خستگي ناپذير فرا ميخواند. رخساز ميگويد: « بايد جان خود را قطره قطره در پاي هنر ريخت تا اين نهال ببالد و تناور شود.»

ماجراهاي زندگي‌اش را از زبان خودش بشنويد:

« من از كودكي جچندان به درس و مدرسه پابند نبودم. بقول حافظ از قيل و قال مدرسه دلم ميگرفت. از همان وقت كه زندگي را بدرستي نميشناختم، شوق و شور هنر در وجودم بودم. اين عاطفه هنري، بازتاب محيطي بود كه در آن رشد كرده بودم. پدرم « غلامرضا رخساز» سرآمد ميناكران اصفهان بود. او قلمزن

تابلوي موزائيك سنگي آسياب دولاب – موزه فرهنگ و  هنر آبادان

عكس از موزه فرهنگ و  هنر آبادان

تابلوي موزاييك امامزاده قاسم – موزه فرهنگ و  هنر كاشان

عكس از موزه فرهنگ و  هنر كاشان

چيره‌اي بود كه ساحرانه‌ترين نقوش از زير پنجه‌هايش بيرون ميامد. كارش را تا حد عاشق بودن دوست داشت.

چنان در هنرش غرق بود كه گاه دنيا را از ياد ميبرد و در دنياي رنگها و خطها و نقشها طلسم ميشد. من عشق به هنر را از او آموختم ،‌گر چه هنوز خود هنر را نميشناختم .

دلم ميخواست حرفه پدر را دنبال كنم، اما پدرم مايل بود كه من تحصيل ادامه دهم. بارها بخاطر اينكه مشقو درس را رها كرده و به سياه مشقهاي هنري پرداخته بودم، كتك‌هاي جانانه‌اي از او نوش جان كردم.

پدرم ميگفت: آينده تو در تحصيل است. من مي گفتم من هيچ آينده‌اي را جز هنردوست ندارم. او اصرار ميكرد، اما پافشاري من بيحد بود. سرانجام اين سماجت‌ها و يكدندگي‌ها كارخودش را كرد. يكروز پدر دستم را گرفت و بمدرسه صنايع مستظرفه برد.

توي راه بمن گفت اگر ميلت به هنر ميرود، من حرفي ندارم. ترا بدست مردي مي سپارم كه دم گرم و نگاه سوزان او سنگ را هم ميسوزاند.

و مرا به كمال الملك سپرد.

پدرم ا كمال الملك دوستي ديرينه‌اي داشت. به او گفت از اين پسر لجباز و خيره سر ، چيزي بساز كه بتواند به آن تكيه دهد.

كمال الملك سكوت كرد. با نگاه كاونده‌اي كه تا مغز استخوانهاي من رسوخ كرد ، مرا پائيد. او نخست از پذيرش من سرباز زد ، اما وقتي علاقة آتشين مرا ديد، قبول كرد كه در محضر او بمانم.

استاد بمن گفت:

« الفباي هنر اينست كه اگر طالبش باشي خاكسترت ميكند. اين آتشي است. اگر آنرا توي دست بگيري، ميسوزي.»

اما من ميخواستم در اين باب آتش دود و خاكستر شوم. استاد گفت:

« اگر استعداد سوختن و ساختن و ادامه دادن و خسته نشدن و شور دورني را حفظ كردن در تو نيست هنر را ها كن.»

 من رها نكردم . پذيرفتم كه خودم را ايثار كنم. هر شرطي براي كار با من گذاشت، بيدرنگ پذيرفتم… كار بي وقفه، تمرين‌هاي تمام نشدني، ساختن و دوباره از نو شروع كردن و اين دوباره ساخته را واگذاشتن و با ديرجاني از اول شروع كردن، اين كار ماهها و سالهاي من بود.

استاد با دقت مرا زير نظر داشت. مثل باغباني بود كه هر تپشيكوچك و نوسان ناچيز گياهي را كه در زيردستهاي او مي باليد، دريافت ميكرد و بلافاصله به آن پاسخ ميگفت.

زحمت‌ها و رهنمون‌هاي او بي حاصل نماند. پساز چند سال رموز نقاشي را آموختم، دستم نرم و نگاهمچابك و تيز و شكر كننده شد. در رشته هاي طراحي، سياه قلم، آبرنگ ، نقاشي با موزائيك ، از زبده‌ترين شاگردان كمال الملك شدم.

اما بايد يكي از رشته‌ها را انتخاب مي كردم و تمامي نيرو و سعي و شورم را در آن بكار ميگرفتم. در دامنه‌ي محدودتر، كيفيت كار بالاتر ميرود و هنر بيشتر از هر چيز ، كيفيت است. من شيوه نقاشي با موزائيك را برگزيدم.»

آثار رخساز

باغ سعدي، آرامگاه كوروش، شب آسياب، امامزاده گل زرد و گاو بالدار، از شاخص ترين آثار رخساز است.

تابلوي موزائيك الواني كه او از چهره خيام ساخت، به سال 1341 در نمايشگاه جهانيبروكسل برنده نخست شد و به دريافت ديپلم هنري و مدال طلا نايل آمد. در اين نميشگاه هنرمندان برجسته‌اي از اكثر كشورهاي جهان شركت كرده بودند: رخساز ميگويد:

«‌روي اين تابلو، دقت و وقت زيادي صرف كردم.»

تابلوي خيام رخساز، برداشتي شرقي از طرح و رنگ بود، شيوه‌اي شرقي، نگاهي شرقي و محصول شرقي بود. شايد همين هويت بارز آنرا درميان ديگرآثار عرضه شده به نمايشگاه جهاني بروكسل ممتاز كرد.

خيام از شرق بود، رخساز هم زير و بم روح شرقي را در تپشهاي قلب خود احساس ميكرد.

تابلوي موزائيك كاشي دختر و سگ – موزه فرهنگ و هنر آبادان

 « گاو بالدار» يكي ديگر از آثار باستاني رخساز است، الهام بخش اين اثر، تخت جمشيد باستاني است. پرتو مرموزي كه از خلال قرون بر تخت جمشيد ميتابد، در اين تابلو، تلو تلو يافته است.در اين اثر در حدود سه هزار سنگ ريز و درشت الوان بكار رفته است. پادشاه بلژيك با ديدن اين تابلو از رخساز خواست تا به بلژيك برود و تابعيت اين كشور ار بپذيرد و در اشاعه اين هنر كمياب و پرجاذبه در كشور او بكوشد.

امكانات چشمگيري به هنرمند پيشنهاد كرد، اما رخساز بيدرنگ اين دعوت را رد كرد. او ميخواست آنچه را كه از استادش كمال الملك آموخته بود ، به نسل هنرمند جواني كه از پي او ميآمدند ،‌بياموزد. كمال الملك سنت هنر را در خون او نهاده بود و وقتي خون با چيزي بياميزد ‌، آن چيز فطرت آدمي ميشود. بسيارند شاگردان جوانتري كه در مكتب رخساز هنر نقاشي روي موزائيك را فرا گرفته‌اند و هر يك ميروند تا خود استادي براي جوان‌ترهائي كه بعداً خواهند آمد شوند.

رخساز علاوه بر نقاشي موزائيكي خود ،‌دوازده تابلو رنگ و روغني ،‌با الهام از صحنه‌ها و قهرمانان شاهنامه جاويدان فردوسي آفريده است.

عقيده رخساز درباره نقاشي

هنر نقاشي و موسيقي از ازمنه بسيار دور تاكنون چون دو جوانه كه بر ساقه‌هاي ستبر زمان بهم مي پيچند و گلبرگهاي خود را در آغوش هم ميگسترند سايه‌هاي رقصاني بر سرزمين روح بشر افكنده‌اند.

نقاشي نظير ساير هنرها شاخه‌اي از فرهنگ جامعه است، فرهنگ خود داراي يك محتوي فكري يعني حاصل كيفيت برداشتي است كه انسانها از مسائل مختلف زندگي دارند بنابر اين فرهنگ و فرهنگ هنري آن چيزي است كه از مجموع كيفيت‌اي فعاليت انسانها در زمينه‌هاي مختلف زندگي بوجدو ميايد و از طريق ديدو درك انسانها را تربيت ميكند.

اينكه هنر نقاشي نقاشي نيز مثل همه فعاليت‌هاي ذوقي و فكري انسان تغيير ميكند مسئله‌اي نيست كه نياز با ثبات داشته باشد، كافي است كه در اين زمينه نقوشي كه انسانهاي اوليه درغارها از خود بر جاي گذاشته‌اند با آثار كنوني مورد مقايسه قرار گيرد.

و اينكه هميشه درك و ديد اكثريت مردم با تغييراتي كه هنرمندان بخاطر عمق ديد و احساسا خود در انعكاس پديده‌ها بوجود مياورند،‌دربدايت هر تحول و تطور فكري و هنري اختلاف دارد، مسئله ايست بديهي ( ريمون آرون) جامعه شناس، هنر شناس و نويسنده متفكر فرانسه مي گويد:

  « آنها كه شكل دنيا را عوض ميكنند ، شاعران ، نقاشان و خيال پردازان هستند» از اينجهت من با ين قانعم كه دنيا را درك كنم بي‌انكه آنرا تغيير بدهم. اثر نقاشي ازفاصله بين دو چشم و دست بوجودميايد، اشياء ، طبيعت، و انسانها و تركيب آنها يعني آنچه كه در پرده نقاشي گنجيده ميشود اشيائي هستند كه در معرض ديد نقاش قرار دارند، نقاشي كه با چشم خوش اين پديده‌ها را ميبيند بايد با دست خوش نيز آنچه را كه مي بيند در پرده نقاشي منعكس كند.

و باين ترتيب و بعقيده من نقاش حق ندارد درون اشياء و پديده‌ها حركت مولكولي آنها و حجم و بعدي كه در زير سطوح آنها گسترده شده است ببينيد دين صورت مي بينيم كه ديگر از نظر كلي ديد و سبك و روش در خلق هنر از ميان برميخيزند.

مگر ميتوان رنگها را دو گونه ديد؟ مگر ميتوان چهره يك انسان را در يك حالت بدو گونه ديد و تصوير كرد؟

در اينجا لازم است يادآور شويم كه چند سال قبل تصميم گرفتم دوازده تابلو از صحنه‌هاي شاهنامه فردوسي بشيوه رنگ و روغن بسازم . قبل از ساختن اولين تابلو چندين ماه آنچه شاهنامه تا كنون منتشر شده بود خريداري و مطالعه كردم حتي به كتابخانه‌ها رفتم و آثاري كه نويسندگان درباره شاهنامه نوشته بودند خواندم با اين مطالعه و جست و جو باز م مرا اقناع نكرد.

شاهنامه‌هائي را كه بزبان روسي منتشر شده بود، خريداري كردم البته من زبان روسي نميدانم اما ميخواستم ببينم نقاشي روسي چه تصاويري براي شاهنامه فردوسي خلق كرده است. بعد از مطالعه و ديدن تصاوير شاهنامه به بازآفريني تصاوير شاهنامه پرداختم اين تابلوها را در قطع بزرگ ساختم، قصد من از چندين ماه مطالعه درآثار و احوال شاهنامه وقوف كامل بزندگي فردوسي، محيط شاهنامه ،‌آگاهي بروجيه رستم و سهراب و ديگر قهرمانان نيرومند و ابر مرداني كه فردوسي طوسي در شاهنامه بتوصيف حالات و روحيات آنها پرداخته بود.

نياز به گفتن نيست آنها كه در تاريخ حماسي ايران مطالعه دارند بخوبي ميدانند كه :

درميان اقوام كهن( اسطوره) نقش مهمي داشته است. بخصوص در توجيه مفاهيم حساس و تراژديهاي بزرگي كه با حماسه‌هاي ملي همگام بوده‌اند، ميتولوژي در سنت‌هاي ايران اهميت بسزائي دارد.

قهرمانان اساطيري در تمام حماسه‌ها و آثار حماسي تمام كشورها مثل يونان، روم، هند، و ايران دراي سه قدرت لازمه: ( ذكاوت، ثروت، و قدرت) هستند. رابطه اسطيري در سنت‌هاي كهن آريايي و يوناني بسيار است و رابطه‌اي كه اسطوره‌اي حماسه پيدا ميكند در ايلياد و اديسه يوناني و آثار حماسي هنديها و شاهنامه فصول مشتركي دارند، بطور مثال رئي تن شدن اسفنديار در ايران با آشيل در يونان كه در حقيقت رابطة معنوي و عقلاني حماسه‌ها را با ميتولوژي در آنچه جنبه متافيزيك دارد و يا آنچه خارج از محدوده متعارف زندگي جتماعي است نشان ميدهد.

در ادبيات و هنر فقط دو شكل « حماسه و تغزل» با ميتولوژي رابطه دارند و شكل حماسي، گاهي بصورت شعر و زماني بصورت نثر و گاهي بشكل نقاشي و در بعضي اوقات مخلوط است.

منهم براي ساختن دوازده تابلو از صحنه‌هاي شاهنامه تمام اسطوره‌هاي يونان و روم و هند و ايران را مطالعه كردم تا كاملا با قهرمان اساطيري و ميتولوژي حماسي آگاه و آشنا شوم.

اين تابلو‌ها كه در زمان نخست وزيري علاء ساخته شد به شهر طوس مشهد كه زادگاه و مقبره فردوسي در آنجاست منتقل شد و اكنون هر كسي كه به شهر طوس برود و ميتواند اين تابلوها را كه نتيجه پنجسال زحمت من است از نزديك مشاهده كند.

تابلوي موزائيك كاشي مرد تنگ بدست – موزه فرهنگ و  هنر كاشان

عكس از: اداره فرهنگ و  هنر كاشان

سخن بدر ازا كشيد. قصد من از ذكر اين مطالب فقط اين است كه نقاش، هنرمند، شاعر، نويسنده، و هر كسي كه بنجوي از انحاء با هنر آميزش و پيوند دارد بايد رسالت داشته باشد و معتقد بيك سبك و شيوه باشد.

همانطور كه گفتم: قاشي نيز نير ساير هنرها شاخه‌اي از فرهنگ جامعه است و هنرمند وظيف دارد همگام و همپاي تحول و تطور فرهنگ جامعه پيش برود، اما نه آنطور كه ( پيكاسو) و ( سالوادور) و رهروان مكتب كوبيسم پيش ميرون، من مخالف آزادي هنر از محدوديتها، قيد و بندها نيستم اما بايد باين معتقدم كه نقاش آنچه را كه مي بيند بدون تغيير و تبديل بايد تصور كند. هنرمند از طبيعت الهام ميگيرد و احساسي را كه از ديدن شواهد و مناظر گوناگون در او ايجاد ميشود ميبايست با نهايت امانت از ريق هنر بديگران منتقل سازد.

« شهرك چشمه سازي شفاف» « روستايي پله كاني » « شهرك ستارگان روشن» « روستاهاي آبشارهاي غلتان» « شهرك خاطره آفرين».

عناويني از اين قبيل كه تا بحال به ماسوله نسبت داده‌اند، نه فقط هيچيك به تنهايي معروف ماسوله نمي تواند باشد بلكه حتي مجموعة همة اين خصايص هم تصوير روشني را ازين روستا كهن سال درذهن مجسم نمي كند. واقعيت اينست كه ماسوله را نمي توان به نيروي كلمات در خور زيابئي واقعي‌اش توصيف كرد. سحري

نماي بيروني خانه‌هاي ماسوله