كتابخانه فرهنگستان ادب و هنر

 

تاريخ سيستان

 

تاليف در حدود

445-725  

بتصحيح ملك الشعرا بهار

بهمت

كتابخانه زوّار

تهران- خيابان شاه آباد

طنز را ياد كرده بود [1]

رفتن يعقوب بكرمان و فارس

باز گشتيم بحديث رفتن يعقوب سوي پارس و كرمان، عزيزبن‌عبدالله را روز شنبه هشت روز از ذي‌الحجّه سنه اربع و خمسين و مائتي خليفت كرد، هم اندرين روز برفت سوي كرمان چون به بم رسيد اسماعيل‌بن‌موسي كه ملجاء همه خوارج بود كه از عرب آمده بودند با يعقوب حرب كرد، او را اسير كرد يعقوب، و هر چه از ياران او بكارزار كشته شده بودند، يا نه اسير كرد، وز آنجا بكرمان شد و عامل كرمان علي‌بن‌الحسين‌بن‌قريش بود، طوق‌بن‌المغلس [2] را بحرب يعقوب فرستاد. چون لشگر برابر گشت حربي صعب كردند و از هر، طوق را اندر ميان معركه بكنمد بگرفت و اسير كرد و سپاه او هزيمت كردند، و باز زنهار خواستند، زنهار دادشان، چون علي‌بن‌الحسين بشنيد بشيراز شد، و علي‌بن‌الحسين هر چند بتوانست لگرها جمع كرد و كُفجان [3] را با خويشتن ياركرد و بنزديك شيراز از پيش آمد يعقوب را، و حربهاء سخت كردند،

تا آن روز كه از تو باز خواهم، دبير آن بركاغذي نبشت و نگاه داشت، آن روز كه بندبر [4] محمد‌بن‌طاهر ‌نهاد، دبير را بخواند كه اين بيتها كه ترا وديعت دادم آنروز به بست بيار، بيتها پيش وي آورد، گفتا نگفتم كه من باشم آن كس؟ پس دبير راگفت: رو اين دو بيت بر محمد‌بن‌طاهر عرضه كن،و بگوي كه چه بايد ترا و حرم ترا تا بسيستان روي و اآنجا مي باشي،‌و هر ترا با او خوش باشد بر جاي نويس تا با تو آنجا فرستم، و نيكو همي دارم، تا خداي تعالي چه خواهد؛ پس آن دو بيت بر [5] محمد بن طاهر عرضه كردند، بگريست و گفت: لا مرد لقضاءالله، اكنون فرمان خداوند راست و ما بنده اوئيم و اندر دست اوئيم نسختي كرد و پيش يعقوب فرستاد. يعقوب فرمان داد تا آنچه وي نو شته بود هر درمي را دو كردند و فرمان داد كه همي ده[ن]د و او را اهل او را و ندماء او را و آنكسها را كه برايشان خوش بود بسيستان فرستاد بزندان بزرگ بدرمسجد آدينه محبوس كردند ، و گورمحمد بن‌طاهر اندر آن زنداست كه بيش بچندين [6] باز گشتيم بخبر يعقوب ،  يعقوب بنشابور قرا رگرفت،‌ پس او را گفتند كه مردمان نيشابور ميگويند كه يعقوب عهد ومنشور امير المؤمنين ندارد و خارجي است [7] پس حاجب را گفت رو منادي كن تا بزرگان روساء ايشان فردا اينجا جمع باشند تا عهد اميرالمؤمنين برايشان عرضه كنم [8].............. حاجب فرمان داد كه تا منادي كردند، بآمداد همه بزرگان نيشابور جمع [شدند و] بندگاه آمدند، و يعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام سلاح پوشيدند و بايستادند، هر يك سپري و شمشيري و عمود[ي] سيمين يا زرين بدست هم از آن سلاح كه از خزانه محمد‌بن‌طاهر برگرفته شده بودند بنشابور، و خود بر سم شاهان بنشست و آن غلامان دو صف پيش او بايستادند، فرمان داد تا مردمان اندر آمدند و پيش او بايستادند، گفت بنشينيد، پس حاجب را گفت آن عهد امير‌الموعمنين بيار تا بريشان برخوانم، حاجب اندر آمد و تيغ يماني بي دست ميان [9]  ودستاري مصري اندران پيچيده بياورد و دستار از آن بيرون كرد و تيغ پيش يعقوب نهاد ،‌و يعقوب تيغ برگرفت و بجنبانيد آن مردمان بيشتر بيهوش گشتند برنبشستند؛ و عمر وبلال بن الأزهرا را بفارس بفرستاد بخليفتي خويش،‌ و عبد‌الغفار بن‌حبس [10] را بر مال خراج آنجا فرستاد، و خود بسيستان ببود يكچندي، و بلال آن نيكو همي راند؛ تا باز عمرو قصد فارس كرد و احمد‌بن‌شهفور‌بن‌موسي را خليفت كرد بر سيستان بر حرب و نماز و خراج [و] وكاله و شهفور از ادمرد را يار او كرده‌اند و وكاله و خزينه، و محمد‌بن‌عبدالله‌بن‌ميكال را و شادان‌بن‌مسرور را مغرول كرد از وكالت، و اين رفتن اندر ماه ربيع‌الاخر سنه ست و سبعين و مايتي بود.

 

گريختن علي‌بن‌الليث از قلعه بم [11]

چون عمر و بپارس رسيد، علي‌بن‌اللّيث بند بود و محبوس بقلعه بم، حيلتي بكرد و خويشتن را خلاص كرد. اندر ماه رمضان سنه ست و سبع و مايتي. و زانجا گروهي جمع كرد و بتاختن بسيستان آمد، احمد‌بن‌شهفور و از هرا ابن‌يحيي هر دو باسپاه بحرب او بيرون شدند، چون چنان ديد حرب نكرد، راه خراسان بگرفت و بنزديك رافع‌بن‌هرئمه شد بر خلاف عمرو، و چون خبر بنزديك موفق رسيد فرمان داد تا نامهاء عمرو محو كردند از اعلام ببغداد اندر شوال سنه ست و سبعين و مايتي، و عمرو را خبر نبود از آن و هديها فرستاد سوي موفق، و موفق باصفهان بود، آمده بطلب احمد‌بن‌عبد‌العزيز، و موسي‌المفلحي را به پاس فرستاد با سپاهي بسيار، چون عمرو بشنيد بكرمان آمد، و منصور‌بن نصرالطبري را [12] با سپاهي بسيار از سيستان نزديك عمرو شد، و باز سوي فارس رفت، چون بنزديك اصطخر برسيد سپاه موسي مفلحي تاختن آوردند و حرب كردند و عمر و ازيشان بسيار بكشت و بگرفت و موسي بهزيمت برفت. و اين يكشنبه بود چهارده روز باقي از دي الحجه سنه

فارس، مال سُبكري و سپاه او همي‌ستندند، و بديگر نيمه بلاب‌بن‌الأزهر و سپاه او، و [طاهر] ليث‌علي [را] بر مقدّمه ببرجان [13] فرستاد و خود بر اثر همي بخواست رفت و سپاهرا اقطاعها بسيار همي داد و عطيّتها طاهر [14] و همه سپاه باقطاع و عطا خرسند گشتند مگر عبدالله‌بن‌محمد‌بن‌ميكال و فورجه‌بن‌الحسين [كه] ايشان عمل و استخراج همي خواستند. پس نامه عبدالله‌بن محمد‌بن‌سليمان رسيد سوي طاهر بر دست ابا‌ النّجم بدر الصّغير برسولي، كه اميرالمؤمنين همي خواهد كه فارس خاصه خويش دارد صيد را خزينه را، و اين همه ولايتها بتو دست بداشتست و تو نيز واجب نكند اين مايه از و دريغ داشتن. چون نامه فرا رسيد و بدر بدر شيراز فرود آمد و كسها همي آمدند، آخر بدر همي نيكوئي گفت بر آن جمله كه چون من باز كردم، بويم تا فارس بتو نيز ارزاني دارد، اما تو اين فرمان نگاه‌دار تا خلافي نباشد كه او اكنون نو نشستست، تا آخر طاهر خرسند [15] شد بكرمان و مكران و سيستان و خراسان. و بدر بحديث يافتن فارس، و بصلح باز گشت اندر شوّال سنه تسع و ثمانين و ماًيتي. چون بسيرجان برسيد بلال‌بن‌الأزهر را آنجا بگذشت و خود بجيرفت آمد و منصور‌بن‌حردين [16] را كه عامل عمرو بود بر كرمان، آنجا بند كرد و مطالبت كرد، و مال بسيار ازو بستند، و نامه بدر رسيد، و نامه بدر رسيد بحديث فارس كه اينك راست همي كنم،

آمد آنجا نشستن گاه خويش گرفت، باز سُبكري بجيرفت آمد و گفت هيچ نبود، مكران بدست او نبايد گذاشت و بمال باز نبايد گشت، و جيرفت احمد‌بن‌محمّد بن الليث را داد، وليث علي را گفت ديگر راء بكرمان بايد شد؛ باز ليث [17] سبكري بپارس شد و پسر را آنجا بگذاشت، و باز بجيرفت آمد و تا بذي‌الحجه سنه خمس و تسعين و مايتي آنجا ببود، وزانجا به بم شد و فورجه را و منصور‌بن‌جردين [18] را هر دو بگرفت و مال ايشان بستند و منصور را بكشت، و سيرجان شد و عبدالله‌بن‌بحر [19] را بكشت و مال او برگرفت. خبر زي سبكري رسيد سپاه فرستاد بحرب ليث علي، سپاه او ياري نكردند و او تنها حرب كرد، فورجه آن روز حرب بگريخت، نزديك سبكري شد، و ليث بحرح [20] آمد،‌طاهر بسيارشكايت نمود از سكري پس هيچكس را خبر نبود تا ليث علي بنه امد با اندك مردم ، اما مال بسيار بر خويشتن داشت اندر محرم سنه خمس و تسعين و مايتي.

 

(نشستن  جعفر المقتدر بالله بخلافت)‌

در سنه ست و تسعين و مايتي

و فرمان يافت ابومحمد المكتفي بالله بمدينه السلم اندر ذي الحجه سنه‌ خمس و تسعين و ما يتي. [ومقتدر بنشست] و او برادر مكتفي بالله بود، و مقتدر عهد عمل فرستاد طاهربن محمد بن الليث را بر همان عملها،‌ خلعت داد آورنده راو مالي بزرگ                                        و برفت چهار شنبه نيمه جمادي الاآخر سنه سبع و تسعين و مايتي با هفت هزار سوار، بن علي را برادر خويش رابر سيستان خليفت كرد،‌ چون ببم [21]  برسيد سپاه عبدالله بن محمد القتال همه بنزديك او آمدند ، و عبدالله بن محمد خود بنفس خويش زي سبكري شد، و او الي بم بود از دست سبكري. ليث علي يازده روز به بم بود و زانجا محناب [22] شد و سبكري لشگرگاه برنده [23] آورد و ليث از حناب برنده شد و هر دو برابر افتادند روز شنبه هفت روز گذشته از شعبان و روز دوشنبه حرب كردند و حربي سخت بود، و سبكري بهزيمت شد و ليث علي باصطخر شد روز يكشنبه سيزده روز گذشته از رمضان و پسر ليث آنجا بقلعه محمد‌بن‌و اصل بازداشته بود، كوتوال پسرش را نزديك ليث فرستاد و ليث از آنجا بشيراز شد پنج روز مانده از ماه رمضان و لشگر آراسته كرد نزديك آسيا[ء] محمد‌بن‌الليث، و ديوان بنهاد و مالها و خراج جبابت كرد، و معدل را برادر خويش را بنوبندجان [24] فرستاد، وزير مقتدر انگاه علي‌بن‌محدالفرات بود؛ ليث زي وزير نامه كرد كه من بطلب ولايت نيامدم اما بطلب سبكري آمدم؛ وزيرنامه جواب كرد كه سبكري بنده شماست اما ولايت سلطان خراب كردن نشايد تا تو بطلب بنده خويش آئي، ليث از شيراز برفت روز شنبه شش روز گذشته از شوال و محمد زهير را آنجا خنجا خليفت كرد و ز آنجا به مرجان [25] شد روز پنجشنبه پنج روز باقي از شوّال، و مونس خادم آنجا بود با سپاهي بزرگ زان مقتدر و سبكري با او يكي گشته بود؛ بدرالصغير بسپاهان بود و نامه مقتدر زي رسيده بود كه بشيراز از رو، خبر زي ليث علي رسيد، احمد‌بن سمنرا بمدد محمّد‌بن‌زهير فرستاد بشيراز، و نامه پيوسته گشت بميان ليث و مونس، و بدر باصطخر آمد؛ و محمد‌بن‌زهير بحرب او بيرون

 

(حديث سُبكَري)

اما حديث سبكري، نامه علي‌بن‌محمد‌بن الفرات آمد زي سبكري كه او را بخوانده بود بمدينه السّلام، و عيال و بنه سبكري بر امهرمز نزديك محمو‌بن جعفر‌العبر‌تاني [26]گروكان بود و بَدر [27] را نامه آمد هم [از] علي فرات كه بشيراز بباش با سپاه، سبكري را خوش نيامد رفتن نزديك مقتدر، نامه نبشت و عمل پارس و كرمان و سيستانرا خبطه كرد و مال بزرگ بفرستاد و محمد‌بن‌العبرتاني را دويست هزار دينارداد تا بغايت در كار سبكري بحضرت نامهاء نبشت و ضمان كرد هر سالي سيزده بار هزار هزار درم ازين عمل بدهد. پس عهد و منشور آورده شد سبكري را برين جمله و عيال او را دست بداشتند، و اين همه بتدبير عبدالله‌بن‌محمد‌بن ميكال بود، پس عبدالله محمد القتال [28] به بمرجان [29] فرمان يافت، و سبكري اسمعيل‌بن ابراهيم البمي را وزير كرد و مداركار بر وي و بر عبدالله‌بن محمد‌القتال ايستاد، يكچندي بود، مال را طلب آمد از سبكري، و سبكري دانست كه چندان مال ممكن نگردد بحاصل آوردن، بسيار جور و مصادره كرد تا ده بار هزار هزار درم جمع كرد؛ تا اين بود سپاه مقتدر [30]

بدر شيراز آمد حرب سبكري را، و سبكري بهزيمت برفت از شيراز روز شنبه چهار روز باقي از ذي‌القعده سنه تسع و تسغين و مائتي.

 

هزيمت كردن سبكري

[سبكري] بسيرگان [31] آمد و باز زآنجا ببم آمد و سپاه بر او همي آمد و سبكري پيرامن بَم كنده كرد و صلح پيش آورد كه سپاه باز گردد، گفتند چاره نيست، بدرگاه بايد رفت، پس روز آدينه چهارروز گذشته از ذي‌الحجّه حرب افتاد، و سبكري بهزيمت برفت، و عبدالله‌بن محمد قتال را اسير كردند و محمد‌بن خلف‌بن اللّيث را گروهي بزرگان و سرهنگان، و سبكري براه پَهرَه [32] بيامد بسفه [33] رز آنجا بنه آمد و به طبس آمد و يارگي نداشت كه بسيستان آمدي، زانچه بر طاهر و يعقوب كرد- برد و پسر محمد‌بن عمرو ابن اللّيث- دانست كه مردمان سيستان خصم اويند، وز آنجا بهري رفت و نامه نبشت سوي احمد‌بن اسمعيل كه تا بسامه [34] اوي اندر خراسان بباشد، فرمان داد او را كه بمرو رو آنجا بنشين [35]، آنجا شد، نامه مقتدررسيدسوي احمد‌بن اسمعيل كه سبكري را بفرست، بند كرد [و] او را ببغداد فرستاد اندر جمادي‌ الا آخر سنه تسع و تسعين و مايتي. اما حديث بوصالح‌ منصور‌بن اسحق، او چون بسيستان آمد مردمانرا بسيار نيكوئي گفت [و]

آمد، بدر از فارس زيد‌بن ابراهيم را بسيستان فرستاد بر مال خراج، چون خبر [به] خالد رسيد مردمانرا جمع كرد و بگفت، مردمان گفتند كه ما هيچ كسي ديگر نخواهيم مگر ترا، و خالد بدل اندر داشت كه عصيان آرد بَدر را، بيرون شد سوي فراه و اندرين ميان سيمجور سپاه آورد بقهستان [و] بر بوسحاق زيدوي حرب كرد و بوسحاق بهزيمت بيامد بفراه بنزديك خالد،و فتح ببست بخالد اندر نافرمان بخاك اندر نافرمان شده بود، خالد از فراه ببست شد و بوسحق زيدوي با او يكجا و فتح را بگرفتند پس از آن كه حرب كردند با او [ و] بسيستان آوردند و اين اندر جمادي الاخر سنه اربع و ثلثمائه [بود] و بوسحاق زيدوي بهري شد. و روز آدينه بود يازده روز گذشت از شوال سنه اربع و ثلثمائه خالد جامه دبيران بركرد و جامه سپاهيان پوشيد و نام بدر از خطبه كرد و قصد كرمان كرد روز سه شنبه يكشب باقي از شعبان سنه اربع و ثلثمائه [36]  برفت تا ببم رسيد و زانجا بدار آبجر د شد ، و سپاه بدر پيش وي آمد و حربي سخت بكردند و سپاه خالد بهزيمت رفت و خالد را اسير گرفتند و بكشتند و سپاه او بزنهار بدر شدند و كثير بن احمد بن شهفوراندر سپاه خالد بود ، چون حال خالدبر آن جمله بودز‌انجا يكسر بسيستان آمد روز شنبه هشت روز باقي از ذي القعده سنه اربع و ثلثمائه با گروهي سپاه و كثير بر مردمان نيكوئي و عدل پيدا كرد و مردمانرا همي نواخت و نامه نبشت ببست ور خد و زمين داور و همه در فرمان او آمدند ، و كثير بن [37] ابي سهل بن حمدان راببست فرستاد ، او چون ببست شد عصيان آورد اندر كثير بن احمد تا كثير ، محمد بن القاسم داماد خويش را باسپاهي بفرستاد تااورا بگرفتند و بسيستان آوردند و كثير فرمودتا او را بكشند و مثله كردند ، باز بو سحاق زيدوي باگروهي عياران بيامد و قصد كثير كرد اندر صفر سنه خمس و ثلثمائه [و] كثير محمد بن القاسم رابا سپاهي پذيره بوسحاق فرستاد حرب كردند ، آخر هزيمت بر بوسحاق افتاد و برادر ويرا باز كريان. زيد وي را اسير آنجا بداشت، و عيد را بشهر آمد و هيچكسي را بخويشتن راه نداد، مگر فقيه بوبكر را و بزودي بازگشت و باز طاق شد [38] باز اندر ذي القعده بشهر آمد، و مشايخ را دستوري داد تا پذيره اوشدند، و سلام كردند بكده دريشگ [39] و ز آنجا بشهر اندر آمد، چون عيد اضحي بگذشت ، روزي چند بر آمد با گروهي اندك و حالي تباه [40]

 

باز آمدن امير طاهر كرمان

آمدن امير بزرگ نوروز بفراه، و شبيخون آوردن، و تاخت كردن و اهالي آن بقعه را اسير كردن، و نهب و قتل آن ولايت؛ و گرفتن ملك جلال الدين بن ملك تاجالدين را، و بردن بهراه، و گرفتن قلعه داوري، و نشاندن ملك ركن‌الدين را بآن قلعه با مارت در سال ششصد و نود و سه. آمدن رسولان ملك شمس الدين كرت. و هماقاضيان مولانا شمس الدين محمد قاضي غور ،‌و مولانا زين الدين قاضي اسفزار با صلاح ذات البين و تمهيد عذرهاء گذشته كردن هم در اين سال. آمدن شاه شمس الدين علي، از قهستان ببندگي خدّام ملك ، ولشكر طلبيدن، و بمصاحبت او لشكري بقهستان فرستادن ، و مستخلص گردانيدن شهر قاين و باقي ممالك قهستان تابتر شيز، در سال ششصد ونود چهار.آمدن ملك ينالتكين بن ملك تاج الدين ارسي شاه از [41]  جانب عراق براه قهستان بولايت فراه ، گرفتن در رج  [42] را و جمع كردن جماعتي مردم فراه را ،‌و‌التجا ساختن ببندگي درگاه نيمروز و مدد طلبيدن ، و فرستادن مخدوم ملك اسلام خلد ملكه لشكر و استعداد و معاونت كردن ملك را و مستخلص گردانيدن آن ولايت ، و نشستن در دز داوري و قحط و تنگي درآن بقعه ، آمدن ملك ينالتكين ببندگي خداوند ملك اسلا م خلد ملكه و تشريفات و انعامات فرمودند در حق او و غله فرستادن بفراه بجهت تخم و علوفه اهالي آن بقعه – واجب يكساله [43] هم درين سال.آمدن ملوك كرمان و بم ،‌ملك معظم غياث الدين نصرت ملك ، و ملك معظم معزالدين علي ملك ، و ديگر ملك زادگان و امراء و اكابر آن ديار بحضرت خداوند پيروز شدند و لشكريان خراسان گريختند . اما در كرمان خبر را بالعكس رسانيده بودند و مردم كرمان كه به اشتباه خبر شكست ارسلان و اتابك محمد را شنيده بودند در وحشت افتادتد و عده زيادي از رجال و معاريف از شهر گريختند ،‌من‌جمله افضل ، خوداو گويد : «اصحاب دو اوين اتابك .... همه عروس طرب را طلاق دادند .... و اكثر معارف و اهل هواي ملك ارسلان ، بي مركوب و توشه از شهر بيرون شدند و روي به سر حد فارس و عراق نهادند و از آن جمله يكي من بودم ، مصيبتي تازه و اضطرابي بي اندازه شب بيست و هفتم رمضان سنه 569 هلالي دربردسير حادث شد ... چون خبر سلامت ملك ارسلان و نصرت او رسيد،‌مردم را رمق بازآمد و قومي كه فرار نمودند، بعداز دوسه روز از مسافات مختلف باز گرديدند و روز عيد فطر ملك ارسلان در شهر آمد ..» [44] از سال 570 ه (=1174 م) به بعد، افضل ازندماي خاص ملك مي‌شود و سال بعد كه ملك ارسلان از كرمان براي جنگ با بهرامشاه متوجه جيرفت مي‌شود افضل نيز با او بوده است. افضل از جيرفت سفري به بم مي‌كند و مدتي در آنجا مهمان كوتووال بم مي‌شود. در اينجا افضل صريحاً مقام خود را در دستگاه ملك ارسلان‌بن طغرلشاه نام مي‌برد و آن در هنگام است كه ملك ارسلان از اتابك يزد كمك خواسته و در روز اول ماه دي سنه اربع و ستين و خمسمايه خراجي (=571 ه =1175 م) به بردسير (كرمان) بهمراه لشكريان يزد رسيده‌اند و روز پانزدهم دي عازم جيرفت شدند. افضل گويد: «و من به نيابت ديوان انشاء در خدمت بودم، چون به منزل در فارد نزول افتاد...» افضل حتي تا ميدان جنگ نيز پيش رفته است تا جائي كه ديگر امكان رفتن نداشته، گويد: «روز ديگر به پاي عقبه نهادند و ما با جماعتي از اصحاب عمايم از خدمت ركاب باز استاديم و به ديهي شديم كه آنرا سر سنگ خوانند،چه متقين بوديم كه لشكر يزد گذر نتوانند كرد .[45] ملك ارسلان از اين لشكر كشي نصيبي نمي برد و ناچار پناهنده به امراء ايگ مي شود. او دو سه ماه در آنجا بوده و پس از آن با لشكريان به جيرفت باز گشته اند و متوجه بردسير شده اند، ولي افضل به سبب بيماري در جيرفت ماند چندي بعد قطب الدين محمد كه فارس رفته بود از اتابك كمك خواست. اتابك متوجه شد كه توران شاه درجيرفت است و شوكتي ندارد ، به فكر تسخير كرمان افتاد و لشكري به همراهي تاج الدين خلج در زمستان 567 خراجي به جيرفت فرستاد . توران شاه به بم گريخت ، سابق علي از او استقبالي نكرد . ولي وحشت اين را داشت كه مبادا لشكر فارس به بم روي آوردند . در اين وقت هم ظاهرا افضل دربم است و گويد.از لشكر گاه به مهمي بشهر بم شده بودم ، بردر شهرستان ايستاده ، ناگاه برسر دروازه طبلي زدند و نعره برآوردند ، بترسيدم و از حال پرسيدم ، گفتند اتابك زنگي به جوار رحمت حق تعالي پيوست و اين بشارت وفات اوست.... ساعت به ساعت خبر شايع تر مي شد ،تا خبر از جيرفت رسيد كه [ و] اتابك محمد و لشكر باز فارس رفتند و توران شاه و مؤيدالدين باز جيرفت رفتند.[46]  مطلبي كه شايسته توجه  است اينست كه واقعه مرگ اتابك زنگي در  بدايع الازمان سال 567 خراجي (= 574 ه.ر 1178 .) نقل شده  و حال آنكه به روايت حبيب السير و ضبط طبقات سلاطين اسلام او در 571 و به روايت جهان آرادر 570 در گذشته ، و اين همان وقتي است كه افضل در بم بوده است. اتفاقا چند سطر بعد ، در بدايع آمده كه : [قطب الدين محمد را پس از مرگ اتابك زنگي ] «در فارس رغبت مقام نماند ، به سبب وصلتي كه با عزالدين لنگر (اتابك) كرده بود عزم يزد كرد ،‌روزي چند درياض نعمت او چريد و [با لشكرياني كه اتابك يزد همراه او كرد] در ماه اسفندار مذصنه صبع و ستين [ 567 خراجي  =574 ه] به زرند نزول نمود .[47]  به اين حساب چون حركت قطب الدين محمد به حد نهايت مي رسد، امراء مورد توجه افضل اغلب پراكنده و كشته شده اند. قطب الدين محمد مخدوم او نيز

او را دستگير ساخت و چون مردم تز ستم و ظلم نظام‌الدين شكايت داشتند و درخواست قتل او را مي‌كردند، عجم‌شاه براي تسكين مردم يكي از عجيب‌ترين كارهاي ديكتاتور مآبانه تاريخ را كرد يعني را كرد يعني مرد بدبختي را به جاي نظام‌الدين شبانكاره‌اي در صبحگاهي اعدام و نظام‌الدين را در جائي پنهان كرد، چه از اتابك سعد زنگي بيم داشت. چندي بعد اتابك سعد به كرمان لشكر كشيد و عجم‌شاه نظام‌الدين را سالماً تحويل اتابك داد و بالنتيجه خود نجات يافت. در همين ايام، افضل دچار گرفتاري تازه‌اي- از جهت موقوفه مختصري كه در اختيارش بوده-‌ مي‌شود و محكوم جريمه مي‌گردد ولي به وساطت صلاح‌الدين مظفر نجات مي‌يابد. خود گويد: «جند كرت ديدم كه بيچاره‌اي به خدمت وي [ركن‌الدين] مي‌پيوست گريان و نالان، و آن خداوند مال او بر خود گرفته است و او را خلاص داده، و از آن جمله يكي منم كه از جهت وقفي كه به دست دارم هر به دو سه روز چيزي ميخواستند و ده دينار و پانزده دينار ركني حوالت مي‌كردند و من به حبه‌اي درمانده بودم، و آن خداوندگار، حرص‌الله ظل دولته، بر من ابقا مي‌فرمود و رخصت نداد كه حبه‌اي از من به زيان شدي. اگر شكر آن يك نعمت از انعام‌هاي آن خداوند گزاريم هرگز از عهده آن بيرون نياييم ...» از اين قسمت معلوم مي‌شود كه اولا، افضل‌الدين خود متصدي اوقافي بوده است ثانياً اين كه، مورخ مذكور نيز به بلاي مصادره و جرم دچار شده وبوسيله ركن‌الدين خلاصي يافته است. و اين وهن ظاهراً در زمان تسلط ملوك شبانكاره روي داده كه كرمان در كمال آشفتگي بوده است. افضل، با اينكه از منشيان بنام و از نزديكان و مقربين پادشاهان متعددد و معروف همه كرمان و بم و سيرجان و جيرفت و حتي يزد و خراسان بوده است، در تمام عمر از مال دنيا اندوخته‌اي نداشت چنان كه در ايام قحطي كرمان امكان ماندن در اين شهر را نيافت و اگر هم مختصر ذخيره‌اي داشت در انقلابات اين ناحيه و فترت سلجوقيان از ميان رفت و كثرت عيال موجب آن شده بودكه اواخر عمر را با فقر و فاقه بگذراند و خود نيز در عقد العلي اشاره‌اي به اين معني دارد كه گويد: كربت غربت و مفارقت وطن باكثرت عيال و تقلب احوال بامن هيچ نگذاشته بود ... [48] از اين تاريخ به بعد از احوال او اطلاع كمي داريم: در تاريخ سلاجقه

در حقيقت افضل توانست بدين حيله و بهانه يك ماه مرخصي بگيرد و عازم كرمان شود. (اين زن متنفذ كرماني در يزد، شايد يكي از دختران سلاطين سلجوقي و يا از بستگان اتابك محمد [49] بوده است كه به عقد امراي يزد در آمده بود) افضل در اين مورد و وصف‌الحال خود قصيده‌اي مفصل به عربي سروده است كه مطلع آن اينست تمام قصيده در عقد‌العلي ثبت شده:

خليلي ازمعت الترحل عن يزد

و خلقت قلبي عند من بره عندي

و كم لي بكرمان الكريمه صاحب

يكاتبني كتباً تخبر عن وجدي

«پنجم ماه محرم سنه اربع و ثمانين (584 ه) به كوبنان رسيدم». [50] درين وقت، ملك دينار به جيرفت رفته بود. افضل وسايل كافي براي اين سفر نداشت و ناچار در كوبنان ماند و در همين وقت بود كه به فكر نگاشتن تاريخ عقد‌العلي افتاد. افضل عقيده داشت كه قدر كتاب او را درين ايام سه تن مي‌دانند يكي صدر جهان قوام‌الدين وزير ملك دينار، دوم جمال‌الدين وكيل در و نايب پادشاه، و نفر سوم نور‌الدين ملك‌العلماء كه از دانشمندان عهد بوده است. از شرح حال دو نفر اخيركه افضل نام مي‌برد من اطلاعي ندارم.ولي قوام‌الدين مسعود خود از وزير‌زادگان و از خاندان ال‌كسري است كه معروف بوده‌اند. افضل در زمان قوام‌الدين مسعود‌بن نظام‌الدين كيخسرو وزير از مقربين درگاه او بوده است. نبايد فراموش كرد كه در غوغاي زمان اولاد طغرل شاه و فترت سلاجقه كرمان – به قول افضل «اكثر ابناء شرف و انشاء نعم و اهل بيوتات و معارف يا به گزاف شهيد شدند و يا سنت فرار [51] به جاي آوردند. از خاندان آل كسري، صدر كبير نظام‌الدين كيخسرو مانده بود و پسرش قوام‌الدين» [52] كه ايشان نيز از بيم آسيب زمان به بم رفته بودند و از آنجا نيز چندگاهي به سيستان رفتند و در آنجا مقام يافتند و نظام‌الدين در سيستان بمرد.

فرستاد. در آخر ماه خرداد سنه ثمان و خمسين و خمسائه خبر رسيدن لشكر فارس بحدود سيرجان محقّق شد. ملك بهرامشاه چون ضعف خويش و قوّت برادر بزرگ و شوكت برادر هم مادر و پدر مشاهده كرد در دايره دهشت متحيّر شد، رأي زدندكه خاتون بزرگ مادر ايشان بجانب سيرجان شود تا ميان فرزندان خويش اصلاح كند و چون ايشان متّفق شوند و مجتمع برادر بزرگ را دندان طمع كنده شود، او را رنجه داشتند. از سيرجان باز نمود كه اين لشكر بر كمال حشم بيگانه از صلح و موافقت دور ايستاده‌اند فرزند بهرامشاه در خلاص خويش سعي پيوندند و روز آدينه بيست و نهم [53] خرداد ملك بهرامشاه با اتابك مويد‌الدّين و چند امير و غلام معدود و خزاين بيقياس از بردسير بر عزيمت خراسان بيرون شد. روز يكشنبه [54] اوّل ماه تير سنه ثمان و خمسين و خمسمائه [55] ملك تورانشاه ببردسير رسيد و بر تخت سراي دشت [56] نشست و لشكر فارس سر در ولايت نهاد و بغارت و تاراج مشغول شد شهر بردسير را درها ببستند [57] و پلها بشكستند و در شهر عوام رعيّت و چند مرد ديلم بود. سه روز هر بامداد لشكر فارس بدر شهر مي‌آمدندو حلقه و استفتحوا مي زد [58] و جواب و حاب كل جبار عنيد مي شنيد [59]  روز پنجشنبه پنجم ماه تير ملك ارسلان از جانب بم برسيد [60]  با هفتصد غلام مجرد و بر لشكر فارس زد و بيك حمله آن جمع كثيف منهزم شدند   كانهم حمر مستنفر فرت من قسوره 

مصوا متسا بقي الاعصا منه

لا رجلهم با روسهم عثار[61]

جماعتي را هلاك كردند و بعضي را در قبض آوردند و ملك شاه تورانشاه با امراء فارس مراجعت حضرت [62] فارس فرمود و ملك ارسلان را ملك از شوايبب مشاركت اغيار مسلم شد مدت نه ماه تا بهرامشاه از خراسان آمد و لشكر آورد شرح

 

 

 


[1] اعراب كلمات فارسي را از روي تلميح در شعر آورده‌اند چنانچه در كتاب (البيان و التبيين ج 1 ص 109) فصلي در ذيل اين كلام: « و قد يتلميح الأ عرابي بان يد خل في شعره شيئاً من كلام الفارسيه ...» ذكر كرده و اشعاري از عماني و غيره آورده و ميگويد: و مثل هذا موجود في شعر العذا فراالكندي، و يجوز ايضاً ان يكون الشعر مثل شعر الحروشاذ، و اسود بن ابي كريمه، كما قال يزيد بن مفرغ، آبست و نبيذ است ... الخ .. و قال اسود بن ابي كريمه:

لزم الغرّام ثوبي

بكره في يوم سبت

فتما يلت عليهم

ميل زنگي بمست

الي آخر .... يا ملمع يا بطرز تلميح شعراي عرب فارسي گفته‌اند ولي هيچكدام بقول مورخ (طنز را) نبوده است بل (تلميح و ظرافت را) بوده! 

[2]  المفلس هم خوانده ميشود و طبري ويرا «طوق‌بن‌المفلس- بضم ميم و فتح لام مشدد و نيز فتح ميم و سكون غين و كسر لام» ضبط كرده (طبري چاپ ليدن جلد سوم از حلقه سوم ص 1698)

 

[3] كفچ و كوفچ و قفص و كوچ طايفه‌اي بوده است مترادف بلوچ كه بقول ناصر‌خسرو و علوي بكتاب

 

[4]  در اصل «بتدبير» بود.

 

[5] در اصل «بس محمد بن طاهر»

[6] اصل: عبدين و الظاهر بچندين سال – وبا- پس چند سال. و ساير تواريخ را با اين تاريخ در روايت فوق اختلاف است،‌چه طبري چاپ ليدن (ج3-2ص1894) و كامل (ج  7 ص 94) و ديگران برانند كه بعد از شكست خوردن يعقوب ليث در دير العاقول. محمد بن طاهر كه درسپاه يعقوب مقيد بود ازبند نجات يافت و ببغداد  شد و مورد عنايت خليفه قرار گرفت،‌ابن‌خلكان هم اين روايت اخير را تائيد كرده است. تنها دركتاب البلدان يعقوبي كه ضميمه اعلاق النقسيه درليدن چاپ شده است، (ص 308)  خلاف روايات طبري و اين اثير و اندكي شبيه بروايت تاريخ سيستن خبري ذكر كرده و گويد: درهنگام شكسته شدن يعقوب بدير العاقول، محمد بن طاهر در شهر بم كرمان با متعلقان محبوس بود،وبآخر گويد: فلم يزالوافي تلك الحال حتي مات الصفار. و نميگويد كه پس ازمرگ يعقوب چه بر سر آنها آمده است. زين الاخبار گرديزي روايت طبري را تائيد كرده گويد: تايعقوب را موفق بدير – العاقول هزيمت كرد و محمد بن طاهر خلاف يافت اندر رجب سنه 263 (چاپ برلن – ص14) و ازين خبر برمي آيد كه محمد بن طاهر بعد از واقعه جنگ مذكور خلاص يافته، چه آنواقعه دررجب

[7] گرديزي اين سخن راكه يعقوب عهد خليفه ندارد،‌از قول محمد بن طاهر نقل كرده است (ص 12). طبري اينخبر راتدارد.

[8] اينجا دراصل متن يك سطر سفيد است،‌ولي از مطلب علي الظاهر چيزي نيفتاده است.

[9] كذا. . . . «تيغ يماني بي دست ميان و.....» و بعد با مركبي غير مركب اصل، عبارت «بي دست» را خط زده اند، و محتمل است. كه «بي» چنانكه نظاير زياد درين كتاب دارد «به» باشد يعني : تيغ يماني به دست. ليكن آنوقت بايستي لفظ «ميان » را زايد پنداشت و نيز محتمل است» دست ميان بمعني «كمر شمشير و نيام»‌باشد – يعني تيغي برهنه و دستاري بران پيچيده بياورد . و از اينكه آن را دردستاري پيچيدهاند نيز اين احتمال آخري قوت مي گيرد زيرا برهنگي تيغ از دستار پيچيدن ان بخوبي آشكار است و هر گاه اين حدس صحيح باشد عبارت صحيح ميشود.  

[10] كذا: ...

[11]  اين فصل بعد از دو سطر بود.

[12]  لفظ «را» در اينجا زايد است.

[13] بر جان، بضم اول جائي بوده است از ولايت اردشير خوره كه قصبه و مركز آن شيراز است و اصطخري آنرا فرجان ضبط كرده و در حدود روم هم محلي بدين نام موجود بوده است، ولي اين برجان محققاً بر جان يا پر جان فارس ميباشد و درين كتاب مكرر نام آنجا برده شده است.

[14]  اين طاهر در اينجا زايدست و ظاهراً در موقع استنساخ از سطر بالا اشتباهاً بسطر بعد منتقل شده است.

[15] خرسند شد يعني قانع شد، چه اصل لغت خرسندي بمععني قناعت است و بالملازمه بمعني خشنودي هم استعمال شده است، چنانكه در اينجا معني «خرسند شد» با فاعل اول كه طاهرست قناعت را و با فاعل دوم كه بدر است خشنودي را ميرساند.

[16]  در صفحه 280 «جردين» با جيم آمده است. اصطخري (صفحه 166) منصور‌بن‌خردين با خا ضبط كرده و در وصف شهر بم گويد. «مسجد للخوارج في السوق عنددار منصور‌بن‌خردين».

[17] اصل: را، و آن غلط است و معلومست كه ليث باتفاق سبكسري بفارس بود اين حدس تائيد ميشود.

[18]  ص: خردين (رك ص 274 ح 4)

[19]  كذا ... ظ: بحر.

[20]  كذا. و شايد خوخ باشد و خان خوخ‌جزء كرمانست- و يا «خواچ» باشد كه لهجهاي از «خواش» است و الف آن افتاده و او نيز براء تبديل يافته. و خوج نيز يكي از محلات يا جائي چسبيده بشهر زرنك هم بوده است كه بعد خواهد آمد ولي بايد حدس اول درست باشد.

[21] در اصل (بهم)

[22]  اصطخري «خناب» ضبط كرده و گويد بين خناب و سيرجان سه مرحله و بين خناب و بم چهار مرحله است و غالب اين مراحل خفيف است (چاپ ليدن ص 169 – 168).

[23]  در اول بي‌نقطه و در ثاني «رنده؟- رنده؟- رنده؟» ضبط كرده است(؟)

[24]  نوبند جان مركز كوره شاپور بوده و كازرون هم از آن كورهه است (ابن خرداد ص 45)

[25]  كذا و ظاهراً همان «برجان» است كه در حواشي قبل گذشت.

[26]  اين شخص را ابن اثير محمد‌بن‌جعفر‌الغريابي ضبط كرده (ج 8 ص 19)، ليكن اينكتاب در دو مورد ويرا چنين كه در متن است نوشته است.

[27]  در كامل اين اثير ذكري از بدر نيست و پس از تفاصيلي گويد ابن‌الغرات دانستكه مونس در نهان ميل بسوي سبكري دارد و صيف كاتب و جمعي از قواي را باتفاق محمد‌بن‌جعفر‌الغريابي بدستگيري در نهان ميل بسوي سبكري دارد و صيف كاتب و جمعي از قواي را باتفاق محمد بن‌جغرالغريابي بدستگيري سبكري به فارس روانه كرد و بمونس خادم كه در فارس بود نوشت كه ليث علي را كه اسير بود با خود برگرفته ببغداد شود و محمد‌بن‌جعفر‌فريابي سبكري را دنبال كرد و دو جن با وي كرد و در جنگ با وي كرد و د رجنگ دوم كه بر در شهر بم كرمان ريداد سبكري هزيمت شده از راه مغازه بخراسان افتاد.. الخ (كامل ج 8 ص 19).

[28] در سطر بعد نام عبدالله‌بن محمد القتال برده شده و معلومست كه اين شخص (عبدالله‌بن‌ محمد ميكال) است كه همه كاره سبكري بود و سطر بعد هم مؤيداينست.

[29]  ظ: برجان.

[30]  اين همان سپاه است كه ابن‌الفرات بقيادت وصيف كاتب خود و محمد‌بن جعفر بحرب و گرفتاري سبكري كسپل داشته بود (رجوع بحاشيه 2 اين صفحه).

[31]  همان سيرجان كرمانست.

[32]  پهره، همان فهرج است كه امروز جزء بلوچستان محسوب ميشود.

[33]  اين محل را در آغاز كتاب «سپه» ضبط كرده و جزء رساتيق سبحستان آورده است.

[34]  بسامه بر وزن نامه عهد و پيمان و سوگند و قرض و وام و خاصه و خصوص و جاي امن و امان و سپاه (برهان) قبلا هم درينكتاب آمده (رك ص 4).

[35]  ابن اثير گويد: با لشكري خسته و كوفته وارد سجستان شد و لشكريان امير خراسان ويرا در يافتند و اسير كردند و بمقتدر نوشتند جواب آمد كه ويرا ببغداد بايد فرستاد و بفرستادند (ج 8 ص 20) وازين مكاتبات و آمدن سبكري بمرو چيزي ننوشته است. ولي سكوت اين اثير دليل عدم صحت اين روايت نيست، چه روايات اين كتاب مبسوط و كامل‌تر است.

[36] اين اثير واقعه را سخت مختصر و در دنبال وقعه فضل بن حميد و جيهاني در حوادث سنه احدي و ثلثمائه ذكر كرده است (ج 8 ص 26) 

[37]  ظ  : كلمه (ابن) زايد است.

[38] باز طاق شد يعني رفت ، و اين «باز» بدين معني در اشعار و سخنان قدما بسيار آمده است .

[39] ظاهرا «بكده : در نيشكـ» در نيشك يكي از دروازه هاي زرنج بوده – و قبلا اشاره شده است – وگويا در آن دروازه كده و خايه دولتي بوده است كه در آنجا از مردم پذيرائي كرده است.

[40] هلال بن المحسن بن ابراهيم الصابي در جزء نهم از تاريخ خود كه ظاهرا همان تاريخ تاتاجي باشد، در حوادث اواخر سال 390 شرح حمله طاهر و گرفتن كرمان را مينوسد و عبارت وي چنين است «و في هذه السنه و رد طاهر بن خلف المعروف بشير باريك كرمان منافرا لخلف ابيه ثم تغلب عليها و ملكها و تانصواليه كثير  من عسا كرها و انتهي امره الي الهزيمه و العود الي سبحستان » و سپس حمله طاهررا بكرمان تا وقتي كه بسيستان برگشت و بدست ختف بقتل رسيد در صفحات ( 414- 403 ) مشروحا نوشته است و در آخر گويد : طاهر ازبم بسجستان بازگشت و گروهي از اعاظم ديالمه از قواد و كتاب بزرگ را باسيري با خود ببرد مانند ابو موسي خواجه بن سياهجنگ و ابو محمد القسم بن مهد فرخ و الديلم الماسورون ....... و نيز ميگويد كه اين شجعان ديلم طاهر را در حرب با پدر ياري كردند بشرط آزادي و بازگشت بكرمان او نيز آنان را آزاد ساخت و مرخص گردانيد، (تاريخ الوزراي صابي و جزء نهم از تاريخ هموچاپ بيروت ) كامل ابن اثير هم عين روايت صابي را آورده است. ولي عتبي وقعه رفتن طاهر را بكرمان و بار آمدنش را چانكه اين تاريخ وتاريخ صابي بعينه نوشتهاند ننوشته و گويد خلف از بيم سلطان محمود امارت را تطاهر وا گذاشته و خود منزوي شد و پس از چندي پشيمان شده پسر بعنوان وصيت كردن طلبيده و او را بگرفت و گف كه او خود را هلاك كرد. 

[41]  در اصل ، واز.

[42] كذا. احياء : در برج . وظ : دزبرج (9).

[43] واجب يكساله ، يعني مايحتاج و مايلزم يكساله – و مواجب كه گفته ميشود ازين بابت است .

[44]  سلجوقيان و غز در كرمان ص 79 و بدايع ص 54

[45]  ايضا ص96.

[46] بدايع الازمان ص 83

[47] بدايع الازمان و ص 84 ، و سلجو قيان و غز ص 122.

[48]  خاتمه عقد العلي.

[49]  بدايع‌الزمان ص 84

[50]  عقد‌العلي ص 106

[51]  الفرار ممالايطاق من سنن‌المرسلين

[52]  عقد‌العلي ص 83

[53]  روز آدينه آخر ماه خرداد (محمّد‌بن ابراهيم ص 45).

[54]  روز شنبه اوّل ماه تير (محمّد‌بن ابراهيم ص 45).

[55]  ن: (خمسمائه) ندارد.

[56]  چ، م، ن: سزاي دست.

[57]  ق: بستند.

[58] يعني ميزدند .

[59] يعني ميشنيدند.

[60] ق: رسيد .

[61] از متنبي است (العرف الطيب ج 2 ص 420 ).

[62] پايتخت و دربا رساطنتي . استعمال حضرت بمعني پايتخت در مصنفات قدما از عربي و فارسي جدا معمول بوده است ( خصائص لغوي جهانگشاي جويني ج 2 ).